![]() |
![]() |
|
| من همون داداش جونتم ! دلم هنوز واسه تو پر می کشه عزیزم |
|
سلام مهدیه. خوبی ؟ امروز رو نمی دونم چرا یه جوارایی خیلی خوبم. می دونم فقط تو یه خاطره ای واسم شایدم بیشتر به یه خواب شبیه بودی همچنان دوستت دارم این دوست داشتن تا همیشه باهام می مونه اتفاقات قشنگی توی زندگیم دارن میفتن نمی تونم اینجا بگم چیه مهدیه دیگه نمی خوام ... دیگه نمی خوام گریه های از روی حسرتم رو دیگه نمی خوام اشکای غمگینمو... الان فقط یه خاطره زیبا از تو مونده یه آبجی یه مهدیه که روزی دوستم داشت... خاطرات چه تلخ چه زیبا... همشو توی ذهنم نگه می دارم روزی من عزیز دل تو بودم امروز نیستم یه جورایی بودنم اضافیه برات چهره زیبات میدونم شاید دیگه برام قابل دیدن نباشه اما چه دیدی شاید اتفاقی و تصادفی جلو راهم سبز شدی می دونم یادم میفتی می دونم نگرانم میشی ... اینو هیچ وقت نمی تونی منکر شی من برات کم کسی نبودم منن سوگولی دلت بودم روزی... اونی که زیاد دوستش داشتی ... شاید دوستم نداشته باشی الان اما نمی تونی یادم نباشی ... مهدیه تصمیم های زندگیم کاملا عوض شدن فکر خارج رفتن رو به کل از ذهنم خارج کردم... اگه هم برم فقط واسه تفریح و مسافرته و بر می گردم اما برای زندگی نه!! نمی تونم اینجا بگم به چه دلیل!!! فکر خوانندگی رو کامل از ذهنم خارج می کنم چون می خوام زندگی آرومی داشته باشم به دور از هیاهو و جنجال... شاید بعد ها دوباره به خوانندگی فکر کنم اما الان باید تصمیم های دیگه بگیرم باید ببینم به چه حرفه ای علاقه مندم مطمئن باش تمام تلاشم رو می کنم که در عرض یک سال از کسی که 5 سال سابقه اون کار رو داره سر تر باشم دو روز دیگه زمستون هم شروع میشه زمستونی زیبا با هوای دلنشین مهدیه بیشتر حرف نمی زنم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 1:58 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه من. آبجی قشنگم امشب می شد تو رو دید... خیلی دلتنگم هم دلتنگ تو و هم دلتنگ ... نمی دونم دارین چیکار می کنین مهدیه قلبم داره آتیش می گیره ساعت 2:44 دقیقه نصفه شبه صدای موزیکم اونقد بلنده که ممکنه هر لحظه یکی رو به اتاقم بکشونه خودمم نمی دونم خواب بودم یا بیدار توی انگشت چپ تو حلقه ای دم دار... تا حالا متوجه شدی که من نیستم توی این مدت تا حالا شده دلت واسم تنگ بشه تا حالا به این توجه کردی که یکی توی این دنیا کم شده... چیه نکنه فکر کردی من مث همه دارم زندگی می کنم نه عزیزم من زندگی نکردم توی این مدت هر چی فکر می کنم می بینم بیشتر به یه مرده شبیه بودم تا یه آدم زنده یه مرده فعالیتش از من زیادتر بوده... یاد اون روزا خوش که وقتی گرفته بودم موقع خداحافظی خیلی قشنگ و بامزه می گفتی دوستت دارم یادش بخیر می گفتی داداشمو با هیچ چیز عوض نمی کنم من داداشم همه جوره می خوام من داداشمو واسه همه چیز می خوام هیچ کی داداشم نمیشه الان همه شدن خوب ، گل .... داداشی شد هیچ داداشی شد غصه دار داداشی شد شکسته الان یه پلک زدم رد اشکامو روی گونه هام دارم احساس می کنم با سه انگشت دست کشیدم روشون... هیی آخی یعنی باید باور کنم هرچیزی که گفتی فقط یه دروغ بود .... نه عزیزم آبجی من دروغ نمی گه آبجی من منو دوست داره منم که خودمو بی خود آزار می دم منم که با یادت آتیش می گیره دلم تو چیکاره ای... تقصیر تو چیه که تنهام گذاشتی شاید خوشت نمیاد از من مگه زوریه مهدیه... تو خوش باش هیچ وقت فکر من نباش من هم خدایی دارم اون مواظب من هست می دونم امشب رو تا صبح بیداری می دونم مراسم عاشورائه امشب... آخی.... 2 سال پیش برای آخرین بار توی همچین روزی دیدمت تپل شده بودی و پوستت از سبزه به رنگ سرخ و سفید در اومده بود... می دونم که فردا که شد هیچ کی خونه ما نیست و منم و تنهایی خونه می دونم اشک خواهم ریخت می دونم زجر می کشم شما آسوده خیال باش شما راحت زندگی کن اما بدون این گوشه اتاق این گوشه اتاق 6 متری من... یه پسر هست که داره می سوزه داره میسازه با همه چیز شاید فکر کنی از این حالت راضی نیستم نه اشتباه نکن من این احساس رو دوست دارم هر چند فراموش شده باشم اما خودم رو همچنان پیش تو عزیز می دونم خودم رو پیش تو یه داداش دوست داشتنی تصور می کنم حقیقیش که نیست می تونم با این خیال خوش باشم... ولی خودمونیما این گوشت چطور می تونه شکسته باشه خودش نمیشکنه اما احساس شکستگی رو میده به آدم فریاد از غم دوری... می دونم مجبوری......... التماسم بی جاس... می دونم مجبوری فکر کنم تا همیشه دیگه تو فقط یه خاطره باشی فکر کنم دیگه نشه تو رو داشت خدایا مواظب عزیز من باش مواظب اون کسی باش که با ناراحتیش قلبم آتیش می گیره مواظب مهدیه من باش نکنه عذابش بدی نکنه رنجش بدی خدایا.... نمی خوام از دستش بدم درسته از دستم رفته اما بذار باشه توی قلبم بذار یاد و خاطرش عزیز باشه بذار به خیال دوست داشتنش زنده باشم بذار فردا که طلوع می کنه آفتاب با لب خندون باشه.... بذار عاشق باشه بذار خوشبخت باشه هیچ وقت فکر نمی کردم روزی مهدیه رو از دست بدم الانشم همین فکر رو ندارم چون مهدیه رو دارم من ... خودش نمی دونه چون نمی خوادم .... مهدیه بیشتر نمی گم... بدون دوستت دارم بدون عزیزمی بدون عاشقتم بدون جون فداتم... آخی وقتی اینو می گفتم می گفتی خدا نکنه داداشم...
خودمم نمی دونم خواب بودم یا بیدار توی انگشت چپ تو حلقه ای دم دار گفتی که باید بری پیش اون گیره دلت اما من خوب می دونم خوشی زد زیر دلت یه حلقه توی چشم من یه حلقه توی دست تو هر چی می خوای همون می شم فقط نرو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 9:21 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه . امشب یه دنیا دلتنگم یه دنیا غصه دارم دلم می خواد ببینمت اما این حق رو هم ندارم دوست دارم صدای قشنگت رو بشنوم بازم می دونم که هیچ حقی ندارم دوست دارم میومدی اشکایی که از چشام دارن میان رو پاک می کردی اما اونم فقط یه خوابه وایی که چه دردی رو توی قلبم احساس می کنم وای که دارم دیوونه میشم از سردی اتاقم از رنگ آبیش از همه چیز.. چی می شد امشب کمی یادم بودی چی می شد اگه یه کلمه محبت آمیز رو نثار دل شکسته من می کردی امشب دلم به چه چیزایی . به چه حرفایی خوشه کسی نیست بگه پسره ی دیوونه تو و چی به این کارا...... من همونم که همیشه بهم می گفتی در هر شرایطی تنهلم نمی ذاری من همونم که وقتی ناراحت بودم تو هم پا به پام ناراحت بودی مهدیه نمی گم بدون تو نمیشه زندگی کرد اما زندگی بدون تو برای من جهنمه جهنمی که هزاران بار منو سوزوند و دوباره زنده کرده می دونم فردا که بشه دوباره میشم همون آدم همیشگی می شم پسر مامان و بابام و به صورتشون لبخند می زنم دوباره فردا که شد بابام میاد اتاقم و میگه احوال ... دوباره بهش لبخند می زنم و می گم سلام خوبی دوباره داداشم میاد اتاقم و دوباره بغلش می کنم می گه بهم بازی می دی دو تا انگشتش رو به صورت افقی می گیره و میگه بازی پین بال رو بهم می دی می گم نه و یه اخم می کنم اونم یه گریه ساختگی می کنه و میره بعد بهش می گم بیا دوباره بوسش می کنم و می ره دوباره بابام می گه واست چای بریزم دوباره می گم بریز دوباره می رم یه فند می ذارم دهنم دوباره درد دندونم شروع میشه دوباره روی تختم دراز می کشم دوباره و دوباره و دوباره.... به حرفای داداشم به حرفای بابام می خندم آبجیمو می گیرمش و می گم کجا بمون پیش خودم دوباره به داداش کوچیکم وقتی غذا می خوره می گم این قد نخور می ترکیا... دوباره و دوباره هااااااا مهدیه بیا با چاقو فرو کن توی قلبم منو راحتم کن این زنده بودنو اصلا دوست ندارم اینی که همیشه یاد تو رو داشته باشم و از بدشانسی خودم یادت رو همراه با شدید بودن دردی توی سینه داشته باشم می دونم الان که ساعت 1 شبه راحت خوابیدی می دونم حتی یه لحظه هم فکر من نیستی چی می شد حداقل یه تک می نداختی روی گوشیم چی میشد یه اس خالی بهم می دادی حتی یه اس می دادی هر چی از دهنت در میاد رو بهم می گفتی چقد آروم ازم دل کندی چه ساده شکسنم من چه صمیمانه بودی عزیز دلم چه دوستم داشتی خیلی زود همه چی رو فراموش کردی خیلی زود من واست هیچ شدم یه موجود بی اهمیت یعنی شماره منو هم از گوشیت حدفش کردی... یعنی داداش شد واست هیچ شد واست مث یه کسی که سالیان زیادیه ازش تنفر داری کاش این تنفر رو بهم می گفتی نه اینکه نسبت بهم بی تفاوت باشی این بی تفاوتی منو می کشه مهدیه واااااااااااااااااااااایییییییییی خدا رو شکر می کنم این لحظه همه خوابن و کسی نیست بیاد هق هق و اشکامو ببینه وگرنه پیش همه رسوا می شم بابا مامانم چه می دونن چه غمی دارم من همه چه می فهمن جال منو فکر می کنن یه آدم بی خیالم... فقط همینو نسبت بهم می فهمن اشکامو پاک می کنم چه قد خیس شدن دستام چقد سرد شده صورنم و چه دردی داره دلم دوباره قردا میاد دوباره همه چی یادم میره دوباره لحظه های شاد و غمگینم رو تجربه می کنم دوباره میشم همون پسر کم پیدا دوباره میشم................. خدایا تو چرا نسبت بهم بی تفاوتی... دوباره لبخند می زنم چشام خیسن دوستت دارم عزیز دلم دوستت دارم ای معنای تماما یه فرشته مواظب عزیز من باش
قریاد از غم دوری می دونم مجبوری التماسم بی جاس می دونم مجبوری
آخر دلتنگیم و به داد من نمی رسی هر چی می گم نرو ازم داری دل می کنی فقط داری با این کارات جونمو آتیش می زنی تو غافل از خیال من تو که پشیمون نمیشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 6:8 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه... بامداد یکشنبس ساعت 02:41 دقیقه خیلی دلم گرفته امشب خیسی خاصی رو گوشه چشمام دارم احساس می کنم الان به خودم می گفتم یعنی میشه دوباره مهدیه رو ببینم یعنی میشه دوباره حس کنم کنارمه... خیلی سرد شده هوا به لرزه در اومدم از این هوا حرکت دندونا رو حس می کنم که به طور نا خودآگاه به هم می خورن دیروز روز بدی نبود... غذا سالاد الویه داشتیم... البته من زیاد نخوردم اما واقعا خوشمزه بود و چسبید بعد از ظهرم نزدیک به 1 ساعت بابا باهام حرف می زد کسی خونه نبود و دو قولوها هم رفته بودن به دور از چشم داداشم پی اس تو بازی کنن!!! بابام در مورد اخلاق آدما حرف می زد می گفت بعضی ها در رفتار دلنشین و بعضی خیلی عذاب آورن. بابام حرفای خوبی میزد و من از اول تا آخرش شنونده بودم گاهی هم نظر می دادم آخرش هم داداشم اومد و کلی گفتن و خندیدن و منو هم توی خنده با خودشون همراه کردن کلا انسانهای شادین داداش و بابام... وقتی هم که با هم باشن همه جا رو پر می کنن از شادی... داداشم هم دیشب خیلی ناز شده بود... از بیرون اومد چه بوی عطری میداد.... بابام در مورد دوستای داداشم صحبت می کرد و از اخباق دوتاشون خیلی تعریف می کرد که من با یکیشون آشنا بودم و واقعا در اخلاق نمونه بود... مثال می رد می گفت فلانی حتی اگه من صد متر هم ازم فاصله داشته باشه خودشو بهم می رسونه و احوالپرسی می کنه از این اخلاق بهضی ها خوشم میاد که هر چی رو داشته باشن تعارف می کنن من خودم یه دوست داشتم که حتی آبمیوه ای که دهن زده بود رو تعارف می کرد شاید کار معقولی نیاد اما محبت و صمیمیتشون رو از این راه ثابت می کنن بابام اینجور آدما رو خیلی دوست داره کسایی که به قول خودش گرم می گیرن در مورد خیلی چیزا صحبت کردیم در مورد ترکهایی که میان اینجا و معتاد می شن بابام باهام هم عفیده بود و می گفت اینا تا توی خلوت و تنهایی میفتن اینجوری میشن. چون زور خانواده و... وجود نداره من حتی چند تا ترک بودن که باهاشون کاملا دوست بودم اما معتاد شدن و خانواده هاشون اومدن اونا رو بردن نه اینکه بگم فقط ترکا اینجورین من از این نظر می گم چون با ترکا بیشتر در رابطه بودم از ازدواج هم حرف زدیم بابام می گفت هر چه زودتر عروسی کنین تا نوه هامو ببینم بهش گفتم چطور بابا!!! من هنوز بچم و ازدواج حالا جالا ها واسم خییلی زوده خیلی زوده شاید 10 سال مونده به سن ازدواجم (البته هیچ چیز قابل پیش بینی نیست) توی 30 سالگیه که آدم به بلوغ شخصیتی می رسه نظر من اینه راجع به ازدواج البته یه پسر عمه همسن خودم دارم که اونم نامزدی کرده و دو ماه دیگه هم عقدشه جمعه هم توی اتاقم بود و کلی گفتیم و خندیدیم بابام و داداشم هم بودن خاطرات جالبی تعریف می کرد وجودش یه جورایی انرژی آوره این پسر... بهم می گفت اه چه تپل شدی... گفتم یادته یه سال و نیم چه لاغر بودم گفت آره گفتم لاغری واسه من مریضیه نمی تونم تحملش کنم اینجوری سالم ترم یه موضوعی رو گفت که واقعا ازش خوشم اومد خودش مامان بزرگ نداره... میگفت مامان بزرگ نامزدشو که می بینه میره دستشو می بوسه صورتشو می بوسه... می گفت مامان بزرگه هم دست می کشه سرش و می گه این دوماد خودمه پیرزن ها دل خیلی نازکی دارن و نیاز به این دارن که بهشون محبت بشه... من با یه پیرزن 70 ساله خیلی خوبم ... بعضی وقتا می دیدمش که از نهضت سواد آموزی بر می گشت می گفتم چی شد نامزد پیدا کردی امروز یا نه جناب مهندس!!! می خندید... بعضی وقتا هم میرفتم خونش تنها زندگی می کرد یادمه یه روز بارون اومده بود با یکی رفتیم اونجا یعنی پیشنهاد اون بود که بریم اونجا... طرف یه مقدار کند ذهن بود اما خب... دوستش داشتم یادمه زمان کمی از تاسوعا عاشورا گذشته بود... هوا بارونی بود و حیاط ساده خونش خیلی زیبا شده بود دوستم خیلی تعریف می کرد از حیاط خونش از صفاش و... یادمه خونمون خشت گلی رضا صادقی رو می خوند حتی اسم دوستم رو یادم نمیاد یادم اومد م س ل م پیرزن واسمون از یخچال ساده ای که توی حیاط خونش بود شله زرد آورد نمی دونی چه لذتی داشت توی اون هوا شله زرد خوردن البته دوستم هم داشت فیض می برد... توی کاسه فلزی بود که اطرافش کاملا ضربه دیده بود... از این که هر چی داشت رو رو می کرد خوشم میومد حیاط خونش درخت داره و گاهی واسه ما ثمرش رو می چینه و میاره کلا پیرزن خوبیه اما بعضی وقتا خیلی باعث دعوا شده!!! اما بازم من دوستش دارم یه پیرزن ساده و صمیمی وقتی می دیدمش بین همه پیرزنها فقط با این سلام می کردم شاید بقیه از حسادت می ترکیدن اما من با کسی که دوستش ندارم سلام نمی کنم حالا چه پیر باشه چه جوون یادمه چندین بار به بابا مامانم هم گفتن بابام از این اخلاق من خوشش میاد.... بعضی از این پیرزنها رو به خاطر صمیمیتشون خیلی دوست دارم بعضی ها واسم بی اهمیتن بس که بد جنسن البته یکی از همسایه هامون خوشم نمیاد ارش ولی باهاش سلام می کنم... کلا آدم بی خودیه همینه که پسرش قصد جون منو کرده البته الان دیگه افتاده به تریپ منت کشی اما نمی دونم چرا با اینکه دوستم بوده اصلا ازش خوشم نمیاد خیلی پسر بدجنسیه چندین بار هم با هم دعوا کردیم و آشتی کردیم اما کسی که میره از خونه مردم بالا و چشمش دنبال ناموس مردمه رو هیچ موقع نمی تونم قبول داشته باشم به عنوان دوست دو سال پیش یه همسابه داشتیم خیلی خشگل بود خانومش خیلی میومد خونه ما این پسره پریده بود توی خونشون البته چیز زیادی از این موضوع نمی فهمم...!! البته همین خانومه به مامانم گفته بود که چهره پسرت خیلی قشنگه... من اگه یه دختر بزرگ داشتم می دادمش به پسر تو (منظورش به من بود... خیلی لوسماااا) در مورد پسر عمم می گفتم از بحثش خارج نشم... بعد یه چیزی گفت که درسته خندیدم اما برام خیلی دردناک بود می گفت نوه های همون پیرزن خیلی اذبتش می کنن با بالش می زنن تو سرش و فرار می کنن و... البته خودم از این پا بوسی ها و دست بوسی ها اصلا خوشم نمیاد اما اینکه پسر عمم دل یه پیرزن رو با اینکارا خوش کرده رو خیلی دوست دارم خیلی گرسنمه و هنوز نرفتم ببینم چیزی واسه من گذاشتن یا نه!!! اگه نذاشتن که باید خودم برم واسه خودم غذا درست کنم امروز هم یادم باشه داداش کوچیکمو بیدار کنم نمی دونم چرا این دوست داره زود از خواب بیدار شه آها میاد پیش من و بازی و رمز و... خیلی زرنگه میگفت ساعت 5 و نیم برم بیدارش کنم این نیمه شب چه آرومم ساعت 3:46 دقیقس آرامشی که توی شب هست رو هیچ وقت نمیشه توی روز تجربه کرد مهدیه من خیلی خوشبختم اینو تازه دارم می فهمم از همه چیزم راضیم مخصوصا یه چیز.... نمی تونم بگم چیه...(خودش می فهمه) هوا الان کمی واسم عادی شده وقتی از خواب بیدا شدم فقط دنبال پتو بودم که خودم رو بپوشونم دو تا پتو هم انداختم روم اما بازم خیلی سردم بود امشب می خوام آلبوم کاملی از بک استریت بویز رو دانلود کتم بیشتر از این حرف نمی زنم مهدیه خیلی دوستت دارم کاش ذره ای تو هم داشتی خیلی دلم تنگ شده واست مواظب خودت باش
بارون بارونه زمینا تر میشه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 6:49 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه. خوبی امروز .. صبح جمعس الان ساعت 7:29 دقیقه حتی خودم نمی دونم الان خوشحالم ی ناراحت حسم خیلی پریشونه نمی دونم والا... شاید مال دندون دردمه نمی خوام زیاد حرف یزنم امروز فقط میگم دوستت دارم مواظب خودت باش |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آذر 1389ساعت 6:55 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه . حس عجیبی دارم... نمی دونم خوشحالم یا ناراحت... ساعت دقیقا 10:20 دقیقس یه جورایی با خودم دارم لج می کن. یه جورایی همه تقصیر ها رو دارم می ندازم گردن تو.. پس خودم چیکارم خودم بودم که خودمو آزار دادم خودم بودم که باعث شدم شکستهای بزرگی رو داشته باشم می خوام از این به بعد مسئولیت تمام سختی های زندگیمو به خودم نسبت بدم گاهی آدم دیوونه میشه ... این 3 سال رو به چشم یک خواب می بینم که ازم گذشت می خوام بیدار شم مهدیه می خوام از این خواب پاشم می خوام خودمو مورد ارزیابی قرار بدم بابت تموم جرفای تلخی که بهت زدم ازت معذرت می خوام مهدیه تقصیر تو چی بود... شاید اگه تو بودی زندگی من الان طور دیگه بود... اما تا کی می خوام به این امید باشم تا کی می خوام سراب روبه روی خودم رو به جاده زیبا و درختای کنارش ترجیح بدم مهدیه... مهدیه زندگی همینه گاهی تلخه گاهی شادی همین شادی همین پستی بلندی هان که این زندگی رو زیبا می کنن شاید این یه امتحان بود واسم درسته توی این امتحان یه شکست بزرگ رو خوردم مهدیه.. می دونم عوض کردن روحیه ای که 3 ساله شکسته به این زودی ها مقدور نیست اما خواستن توانستن است مهدیه... دوست دارم خاطرات بدی که موندن توی ذهن و هی مث خوره دارن می خورنش رو از خودم دور کنم دوست دارم فقط به خوبیهای تو فکر کنم به مهربونیات به همون مهدیه سابق نه! این فکر رو نکن که من با نوشتن این حرفا خیلی روحیم عوض میشه نه عزیزم همین الانشم داره قلبم آتیش می گیره. مطمئنم با اینکه ازم جدا هستی هنوزم به یادمی مهدیه می دونم غصه منو می خوری می دونم وقتی میای خونه م.ب یاد من میفتی می دونم توی چهره خ.ک منو می بینی می دونم وقتی مامان رو می بینی یاد منی مگه میشه یاد من نباشی مهدیه هر چقد هم خودتو سنگ دل و... نشون بدی باز هم نمیتونی خودنت و دلتو از همه پنهون کنی احساس خواب آلودگی عجیبی دارم مهدیه... تونستم با تو پاکی رو تجربه کنم ...... دوستت دارم نه برای امروز... برای ابد مهدیه الان نیمه شبه ساعت 00:29 دقیقه بازم یه حس عجیبی دارم دندون دردی که 3 روزه کلافم کرده هنوز دست از سرم برنداشته یه چیزی الای دندونم گیر کرده و نمی دونم باید چیکارش کنم همیشه به جای اینکه برای غذا خوردن از سمت چپ دندونا استفاده کنم از قسمت راست استفاده می کنم مهدیه دوستت دارم هنوز عشق منی . می دونم منو از یاد می بری بهونه نفس کشیدنم تویی دوستت دارم... به طرز وحشتناکی ام توی این چند روزه . حتی متوجه اطافم هم نیستم این که مامانم میاد رد میشه این که بابام می گه سلام خوبی این که داداشم میاد میگه رمزهای بازی کشتی کج رو بهش بگم امروز خوب نخوابیدم شاید 3 ساعت بیشتر نخوابیدم امروزم مث هر روزم نفهمیدم چطور گذشت نفهمیدم کی شاد بودم کی غمگین عجیبم مهدیه یه لحظه این قد شادم که همه فکر می کنن کسی مث من شاد نیست اما یه دفعه دلم می گیره قلبم فشار زیادی رو تحمل می کنه مهدیه تیر عجیبی رو همراه با دردش قلبم رو فشار میده نمی دونی چه حس بدیه همین 10 دقیقه پیش می خندیدم اما یه دفعه دلم گرفت مهدیه امروز به یه چیز مسخره فکر می کردم به اینکه شاید تا 3 ماه دیگه زنده باشم. تو اومدی و منو دلداری می دادی. من اشک می ریختم هم توی عالم خیال و هم واقعیت. من می گفتم همون نمیومدی مهدیه.!! داداشت رو فقط برای لحظه های مرگش می خوای. داداشت رو وقتی تو اوج بیماریه می خوای و دو فطره اشک رو احساس کردم یکی سمت راست و یکی سمت چپ . اشک چشم چپم زرنگتر بود و سریعتر وول خورد و رفت پایین. اون لحظه دوست نداشتم کسی بیاد اتاقم و این خیالم رو ازم بگیره اما داداشم اومد و همه چی خراب شد سرمو کردم زیر پتو و اشکامو پاک کردم مهدیه خودمم نمی دونم خواب بودم یا بیدار . توی انگشت چپ تو حلقه ای دم دار امروز غذایی که ازش متنفرم رو درست کرده بودن اما بازم به مرام بابام به مامانم گفت واسم مرغ سرخ کنه... خوردنش خیلی آزارم میداد با این دندونا... اصلا خوردن همه چی آزارم میده منو باش به بابام گفتم نخود بگیره تا فلافل درست کنم امیدوارم تا فردا این درد تموم شه نخودا رو هم 2 ساعت پیش گذاشتم خیس بخورن همه خانواده فردا دعوت دست پخت منن باید تا جایی که می تونم خوشمزه درستشون کنم نمی فهمیدی مهدیه؟ درسته!؟ من دستپختم خیلی عالیه البته زیاد بلد نیستم غذا درست کنم اما اون چیزایی رو که می فهمم رو خوشمزه درست می کنم... مخصوصا بابام تا من درست می کنم به مامانم می گه بیا از ... یاد بگیر ببین چه خوب درست می کنه به بابام گفتم اردک نمی خوام.. چیزی جز کثافت کاری نداره توی خونه بعد تر اگه شد می خوام برم یه جای سبز زندگی کنم جایی که با صفا باشه اونجا دوست دارم حیوونای مختلف مث اسب . غاز. و... داشته باشم مهدیه الان یه نگاه به وب موسیقی انداختم یکی از دوستای خودم خواننده شده... بگوشم ببینم چطور می خونه صداش افتضاحه... شاید توی این 4 5 سال که ندیدمش صداش هم عوض شده باشه... همیشه اون گیتار می زد من می خوندم چه عکسی هم گرفته . خندم گرفت.... ... امیدوارم موفق باشه یادمه قبلا پشت کتابم رو امضا کرد و می گفت اگه معروف شدم دیگه نمی تونم بهتون امضا بدم بیا اینو داشته باش که حسرت امضا رو نداشته باشی... نمی دونه تا چن وقت دیگه خودم........... امروز ظهر بابا و داداشم خیلی خوش بودن مخصوصا داداشم یه چیزایی می گفت که بس که خندیدم اشکامم سرازیر بودن خیلی وقته با مامانم صحبت نکردم اون همیشه می خواد باهام صحبت کنه اما دوست ندارم دیگه زخم زبون اونو بخورم . یه نگاه به چهرش انداختم امروز خیلی زیبا شده بود... من تنها شبیه مامانم شدم و بقیه تقریبا هم چهره بابا هستن داداشم هم تیپ زده بود و به قول خودش داشت می رفت زید بازی... هنوز که هنوزه برنگشته امروز بستنی مورد علاقه خودم هم بود لیمویی و فالوده ای... خیلی دوست دارم این بستنی رو... این موزیک که می گوشم رو خیلی دوست دارم ... Leona Lewis … I See You آهنگ خالی این موزیکه و با پیانو زده شده آرامش خاصی به آدم میده... یکی از آهنگهای فیلم آواتاره... کم کم بوی محرم هم داره میاد شاید ندونی اما من اعتقادی به این چیزا ندارم.. اما دوست دارم حال و هوای محرم رو ... دختر پسرایی که فقط واسه خاطر دیدن هم به این مجلس ها میان کلا بساط دختر پسراس تا عزاداری... من شام غزیبان رو خیلی دوست دارم یه شمع می گیری دستت و راه میفتی عاشق این صحنه ام... ای ساربان... اگه اشتباه نکنم.... مراسم تعزیه رو دوست دارم اونجایی که بچه های کوچیک رو می برن و به اصطلاح یه شمشیر می زنن بهشون و به شهادت می رسن ... واسه من که از این کارا نکردن... یادمه همیشه من می رفتم پشت اونجایی که تعزیه برگزار می شد... اونجا یه پنجره بود و می رفتن لباساشون رو عوض می کردن ... بعضی وقتا این قد خسته می شدم که نمی فهمیدم چی شد .... شیر خداها هم جالبن ... چقد شیر خدا توی خیابونا میان روز عاشورا... یه صحنه جالبی که دیدم شیر خدا داشت شربت می خورد خیلی برام جالب بود. بچه بودم و فکر می کردم اینا واقعین... کلاهش رو داد بالا و شیر رو خورد.... من بهترین خاطره محرمی که دارم خاطره تو رو داشتنه مهدیه... زمانی که میومدم می دیدمت.... توی محرم بود و هوا خنک عزیزم یه بارم با یکی دعوام شد کلاس چهارم بودم... زدم پشت پاش افتاد البته تقصیر من نبود و اتفاقی بود... لفظی دعوا کردیم بعد با هم دوست شدیم و من بهش کمک می کردم مجلسشون رو بچرخونه... فکر کنم مجلس ترکا بود... یادمه غمه من شربت میداد هر سال و میرفتیم اونجا کمکشون بیچاره یه معتاد اومد میگفت. دستتون درد نکنه واقعا احساس کردم یه اتسانم هر جا میرفتم یه لیوان شربت دستم نمی دادن و می گفتن کثیفی معتادی...!!! واقعا نمی دونم چی بگم چرا بعضی ها فکر می کنن پاکی فقط به داشتن ظاهر تمیره.... زاستی مهدیه من قل خودمو پیدا کردمااا. خیلی هم دوستش دارم... دو قلو بودم و نمی فهمیدم... قل من همینجا بهت می گم خیلی خیلی خیلی دوستت دارم و واسم عزیزی... مهدیه من خیلی خوشبختم حال من الان خیلی خوبه خیلی مواظب خودت باش... دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 4:2 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
مهدیه سلام خوبی آبجی قشنگم... این بعد از ظهر رو خیلی دوست دارم. الان داشتم با کامپیوترم ور می رفتم چندنین بار رم و کارد گرافیک رو باز کردم و دوباره نصب کردم تا درست شده... این بعد از ظهر حال و هوای عجیبی دارم... دوست دارم این حس رو. دوست دارم این لحطه رو با این که چشمام بیشتر به خواب تمایل دارن اما دوست دارم بیدار باشم... کاش می تونستم همه چیو بگم مهدیه ... فریاد از غم دوری ... می دونم مجبوری التماسم بی جاس... می دونم مجبوری مهدیه دلم خیلی تنگت شده... دلم واسه همه چی تنگه... دیشب دوباره صدای تو رو گوش کردم با اینکه حالت تهوع بدی داشتم... جیگرم آتیش گرفت مهدیه الو.. الو... الووووو دقیقا عید فطر امسال باهات تماس گرفتم خودت نمی دونی که... اما من الو هات رو ضبط کردم و گاهی اوقات گوش میدم به همین چن کلمه هم راضیم به این که فقط بگی الو ... مهدیه عزیزم... این لحظه رو دوست دارم شاد شاد باشی دوست دارم همیشه شاد باشی منو که از خودت دور کردی شاد باش دیگه می دونم تو هیچ وقت نخواستی من داغون باشم می دونم هیچ وقت نخواستی من رو ناراحت ببینی کاش می شد برگردن لحظه هااا کاش می شد همین الان لحظه ها رو دوباره تجربه کرد اما هیچ پلی نمی بینم واسه برگشت به اون روزا... می دونم عزیزم با دوباره وارد شدن من به زندگیت تنفری که ازم داری چند برابر میشه می دونم این قد ازم متنفری که حتی حاضر نیستی سایه منو ببینی خودم دلیل این رو نمی دونم می دونم با منطق و دلیل هستی دوستت دارم مهدیه دوستت دارم مهدیه مواظب آبجی من باش تو روزی مرا دوست داشتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 1:12 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه. بعد 2 روز دارم واست می نویسم. دلم خیلی تنگ شده واست مهدیه. شاید هیچ وقت اینو نفهمی که قلبم درد شدیدی رو داره تحمل میکنه... مهدیه شاید خیلی خیلی بد بودم مهدیه. خودمم نمی دونم چیم کیم!!! دلم مهدیه داره تو رو صدا می کنه. یعنی به این صدا هم بی توجهی مهدیه خشگلم... مهدیه فرشته زندگی منی هیچ وقت بهت نگغتم که وقتی بغض می کردی قلب من به شدت تیر می کشید وقتی ناراحت بودی... نخواستی منو مهدیه دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم مهدیه منو وارد یه زندگی جدید کردی.... شاید گاهی اوقات از این حالت از تمام وجودم متنفرم می شم اما بیشتر دوستش دارم می دونم حتی اگه بخوام رو در رو هم باهات صحبت کنم نمی تونم از دردام بگم نمی تونم بگم که بعد رفتنت چی کشیدم ......... مواظب خودت باش این لحظه زندگی برام خیلی تلخه تلخ تر از تلخ خودم تو رو خواستم و این حالت رو با تمام وجودم حس می کنم و بهش علاقمندم رویاهایی دارم واسه خودم
ساعت : نه و چهل و پنج دقیقه صبح....
دنیای این روزای من درگیر تنهیایی شده تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده
مهدیه نمی دونم چرا امروز رو این قد داغونم ساعت 12:55 ... 1 دقیقه پیش روی تخت دراز کشیده بودم آهنگ لئونا لویس آواتار رو گوش می کنم. بی اختیار مث یه روانی نگاهم ثابت می موند به هر چیزی که می دیدم. نمی تونم با نوشته هام اون قد که داغونم رو توصیف کنم مهدیه... یاد قولهایی که بهم دادیم افتادم یاد اون قولی که من به زور ازت گرفتم همون موقع که یهت گفتم یهم قول بده که اگه از هم ناراحت شدیم زود از هم معذرت بخوایم........................... یادته مهدیه گفتی نمی خوای.... گفتم باید قول بدی.. گفتی باشه قول می دم گفته بودی نمی خوام داداشمو ناراحت ببینم مهدیه... گفته بودی هیچ وقت تنهام نمی ذاری اگه مریض باشم باهام تماس می گیری حالمو می پرسی سه سال می گذره... تو می فهمی من در چه حالم... نمی دونم اگه این داداش بمیره واست مهمه یه نا! نمی دونم هنوزم کمی شاید بخوای .... واییییی خداااااا خدایا بذار خوش باشم به اینکه مهدیه منو دوست داره بذار خوش باشم به اینکه این لجظه داره منو یاد می کنه بذار دلم خوش باشه به اینکه الان داره میگه داداشی دلم واست تنگه بذار خوش باشم از اینکه مهدیه همه جا خوبی های منو میگهههه بذار خوش باشممم خدایا هیچ فکرش رو هم نمی کردم چیزایی که به راحتی واسم قابل دسترس بودن رو روزی آرزوی همیشگی خودم بدونم دلم واسه اون روزا تنگه خداااا مهدیه که صدای منو نمیشنوه تو منو به خوابش بیار ببینه چی کشیدم ببینه بدون اون بیشتر به یه مرده شبیه بودم تا یه انسان مث یه بوته اضافی که بودن و نبودش هیچ فرقی برای هیچ کی نداره خدا تو هم فک نکنم دردی که الان توی سینمه رو بفهمی فک نکنم تلخی اشکایی که دارن می ریزن رو بفهمی اگه می فهمیدی این چیزا رو این بلا رو به سر من نمیووردی مهدیه من دوستت دارم بد باش خوب باش زشت باش زیبا باش... هر طور باشی برای این داداش همیشه همون مهدیه سابقی همون مهدیه... مواظب خودت باش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 0:4 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه خیلی دلم گرفته . این نصفه شب رو خیلی داغونم دوست دارم نبودم . دوست دارم کسی به نام من نبود... مهدیه خسته ام ... خیلی هنوزم یادم میاد اون پنجشنبه رو اون پنجشنبه لعنتی رو که تو رو ازم گرفت یادم میاد قطره های بارون رو ... نمی دونی من بارون رو خیلی دوست دارم مهدیه اون سردی خاصی رو که پوستم رو سرخ میکنه اون زمانی که دستاتو توی هم می گیری و یه هوف می دی توش یا اون لیوان قرمز دوست داشتنی خودم رو پر از چای داغ کنم و اونو سر بکشم حتی دلیل اینکه دلم گرفته رو نمی دونم دیوونه ام مهدیه... خاموشی چراغ سردی هوا آهنگ روز شیشم چی شده این فضا فضای تلخی که فقط داداشت رو میشه تو اون دید مهدیه یه مقدار از دیروز بگم شاید حالم بهتر شه دیروز روز خوبی بود... روری که درسته از سرما خوردگی حالی برام نمونده بود اما خیلی دوستش داشتم بابام دیروز بعد از ظهر بعد از اینکه از خواب بیدار شدم با یه جالتی که نمی شد جواب منفی داد بهم می گفت دلم میرزا قاسمی می خواد... نمی دونی که بابام دست پخت منو خیلی قبول داره ...؟ براش درست کردم خودم هم خوردم نسبت به دو روز پیش که براش درست کرده بودم بد تر شده بود اما بازم هم خوشمزه بود... به آبجیم گفتم سرما خوردی ؟ گفت نه!! من چیزی نگفتم گقت نمی خوای بگی خدا لعنتت کنه؟ گفتم نه... داداشم هم صبح زود ساعت 4:30 بیدار شده بود دیشب می گفت من خودم بیدار شدم (افتخار) کمی لوسش کردم بوسش کردم و بغل... بعدم واسش کارتون گذاشتم گفت می خوام مشقامو بنویسم رفت مشقاشو نوشت گفتم یه سری بازی رو از اینترنت واسه خودم بگیرم اولین بازی رو که گرفتم 11 بازی کنسول سگا بود که اونم همه رو خودم داشتم و جز مزخرفترین بازی های سگا بود که اونو با عنوان به یاد ماندنی ترین بازی ها یاد کرده بودن.... یعد هم یه بازی موتوری گرفتم که گرافیک خوبی داشت توی 20 دقیقه تموم شد بازیش در حال حاضر آهنگ نگاهم کن رو دارم گوش می دم ... و آنتی ویروس آی وی جی رو دارم دانلود می کنم البته با گوشی!!! صبحانه دیروز خیلی خوردم شیر و کیک... بسکویت... نون و پنیر ناهارم حاضری ساندویچ همبرگر بود عصرم که خوابیدم بابا دیروز خیلی خوشحال بود خیلی می گفت و می خندید... خدا می دونه چه خبره!!! کلی هم اذیت بابا کردم مهدیه ... دلم خیلی هوای تو رو کرده خیلی کاش بودی کاش آبجی خودم بودی ... چطور بهت بگم کاش پیشم بودی مهدیه وقتی نیستی حس بدی دارم بیشتر از این نمی خوام بحرفم سخن رو کوناه می کنم و از تمام وجودم می گم دوستت دارم مهدیه مواظب آبجی خشگل من باش به امید دیدار دوباره... شاید... آن روز که خواهی مرا دیر باشد و مرا از میان کوله خاک خواهی مهدیه خیلی گلی خیلی خیلی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 6:30 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام آبجی مهدیه امیدوارم حالت خوب باشه آبجی قشنگم . الان ساعت 1:51 دقیقه بامداد جمعس. نمی دونم چرا اما خیلی دلم گرفتس. سرما هم که خوردم این حالم رو بد تر می کنه. والا از ساعت 12 تا الان چیزی نخوردم . الانم که تقریبا 2 ساعت میشه بیدار شدم وحوصله آماده کردن چیزی رو هم ندارم . مهدیه این سکوت رو خیلی دوست دارم این تنهایی و این تاریکی اتاقم رو. با این اتاق خاطره های زیادی دارم روزای شاد روزای غمگین. روزای گریه روزای خنده. روزایی که با آبجیم تلفنی صحبت می کردم روزایی که گاهی شاد بودم گاهی غمگین... همشونو دوست دارم مهدیه نگاهم کن نگاهم کن که تو بند زمستونم... این آهنگ رو گوش میدم ... مهدیه توی یخچال رو نگاه کردم خیلی چیزا هست برای خوردن نمی دونم چرا دوست ندارم ... اما وقتی کمی حالم جا اومد قلیه ماهی های ظهر رو که توی یخچال واسه من گذاشتن رو می خورم... تمام دنیای منی مهدیه ... بیشتر از این حرف نمی زنم دوستت دارم آبجی جونم ...بذار از زبون تو هم بگم از اون حالتی که خیلی دوست دارم دوستت دارم اینو تو گفتی!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 11:41 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
pسلام مهدیه . امروز دوباره مریضی دو هفته پیش رو دارم حس می کنم ... آره دارم سرما می خورم کم کم نشونش عطسه ها و سردی خاصیه که حس می کنم. امروز روز شیرینی بود روزی که مربوط می شه به من و یگانه! (دوقولوها) مهدیه امروز به اسرار بابام مجبور شدم قرص بخورم گفت بخور که بد تر نشی اسم قرصی هم که گفت آنتی هیستامین بود. اونم با تموم تلخی که داشت جویدم و خوردم آخه اون موقع این قد حالم خراب بود که حوصله آب خوردن هم نداشتم گذاشتم توی دهنم لای دندونام... مث گچ شد اما تلخ تلخ... با همون تلخی که بود خوردمش. امروز چهارشنبس ... تاریخ دقیق امروز رو نمی دونم آبجی مهدیه یادته اولین بار که باهات تلفنی صحبت کردم.... من خوب یادمه مهدیه! اونروز این قد جوگیر بودم که صدام بر عکس چیزی که الان هست کلفت بود. سلام خانوم س... بله بفرمایید !! ه.... آها خوب هستید... ممنون... ببخشید الان نمی تونم صحبت کنم فردا تماس بگیرید.... خدانگهدار.... خدانگهدار خوشحال شدم خانوم س...... مهدیه اون موقع هیچ فکرش رو نمی کردم که تو بشی عزیز... مهدیه فرشته بودی برام یه فرشته زیبا... این سرما خوردگی معلوم نیست تا کی ما رو دنبال می کنه... به آبجیم امروز می گفتم خدا لعنتت کنه!!!! بعدش می خندیدم خودش می فهمه که باهاش دارم شوخی می کنم (البته آوردن این سرما خوردگی کار حودشه که برای همین اینا رو بهش می گفتم البته فقط شوخیه!!!) والا امروز یه سری خیالات رو توی ذهنم داشتم اما الان هر چی فکرش رو می کنم چیزی یادم نمیاد... مهدیه این لحظه رو خیلی دوست دارم ... نمی دونی زندگی من شبیه یه رویاس مهدیه... یه رویا که کمتر کسی حق دیدنش رو داره مهدیه قشنگم یادم رفت بهت بگم رنگ مشکی خیلی بهت اومده بود ... می درخشیدی توی جمعی که نشسته بودی ... اما خودمونیما تپل شده بودی و خیلی هم بهت اومده بود این تپلی... از اون روز به بعد ندیدمت نمی دونم الان چطوری؟ تپل لاغر سفیذ سیاه... من اومدم پیش مامانم که برشون دارم ببرم خونه اونروز تو خیلی زل زده بودی بهم خیلی تعجب کرده بودی درسته!!؟ حتما با خودت گفتی این معتاد شده!!! نه آبجی جونم رژیم گرفتم اونم خیلی رژیم سخت توی 3 ماه 25 کیلو کم کردم... من حواسم بهت نبود یعنی حتی توی چهرت نگاه هم نمی کردم اما نگاه تو رو حس می کردم خیلی لاغر شده بودم مهدیه... درسته؟ لاغری خیلی خوب بود... اما من دوستش نداشتم دوست داشتم همون داداش قبلی باشم... خودم از اون لاغری خوشم نمیومد دوباره همون داداش تپلی اممم دوباره همون داداش تپلیتو می خوای مهدیه!!؟ چه خیالا دارم چه آرزوهایی دارم با اینکه می دونم محالن ... با این که می دونم فقط خوابن دلم واسه آبجی همیشگی خودم تنگه یه نگاه دوباره می ندازم به نوشته هم یعنی این منم ... چقد زیبا بود اجساسم مواظب آبجیم باش
می بینی گریه کردم و خواب دیدم یه روزی من تو رو از دست می دم می بینی گریه کردم و خواب دیدم خواب دیدم تو رو از دست می دم نگو این خواب من تنها یه خوابه تگو این گریه کردنها فقط یه خوابه کنار گریه خوابیدم بازم خواب تو رو دیدم کنار گریه خوابیدم بازم بازم خواب تو رو دیدم تو خواب از خواب ترسیدم تو می رفتی تو می رفتی و می دیدم تو می رفی ازت از عشق پرسیدم تو هم زیر لب شعری عجیبی زیر لب خوندی که معنیشو نفهمیدم داد زدم و نشنیدی فریاد زدم و تو ندیدی داد زدم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 0:58 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام باز هم یه سلام بی جواب. امروز نمی دونم چی شد نمی دونم چرا!!؟ اما ساعت 9 خوابیدم 9 شب هم بیدار شدم! عجیبه مهدیه درسته!؟ خنده داره من حتی خودم نمی دونم این لحظه دلگیرم یا نه. مهدیه چطور میشه حتی یه بار دیگه مهر من به دلت بیفته! چطور میشه داداشی رو یه بار دیگه دوست داشته باشی. مهدیه خشگلم امروز سه شنبه بود من فکر می کردم دوشنبس! نمی دونم چرا این قد حواس پرتم مهدیه. جدایی خیلی سخته از اون سخت تر درد دل شکستگی سخت تره. کاش دلم رو نمی شکستی مهدیه کاش می ذاشتی منو تنهای تنها اما زخم زبون نمی زدی این دل شیشه ایمو... بازم فکر کنم سرما خوردگیم داره شروع میشه.... کم کم دارم حسش می کنم مهدیه فدای تو باشه این تنم مواظب خودت باش خشگلم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 6:41 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام آبجی مهدیه من خوبی؟ ساعت 19:19 دقیقه عصر یکشنبس و هوای عجیبی دارم الان درسته با بابا و داداشم داشتم می گفتم می خندیدم بابام و داداشم می گفتن و من می خندیدم خیلی باحالن.سوژه باحالی هم داشتن واسه متلک گفتن ادا اطفار بعضی مردا... بود اما تا اومدم پای کامپیوتر دلگیر شدم مهدیه. دلگیرم از همه چیز مهدیه دوست داشتم امروز صدای تو رو می شنیدم . دوست داشتم داداشی صدام می کردی منو آروم می کردی. مهدیه خیلی دوست داشتم می تونستم لحظه ای از اون روزا رو بر گردونم. اگه می شد برگردن تمام لحظاتش رو برات با خوشحالی تمام می گذروندم . مهدیه نمی دونی نه! نمی دونی این داداشی همش به یادته! درسته مهدیه؟ مهدیه امروز خیلی خوش گذشت برای من . بابام می گفت می خواد واسم جیگیل بگیره!!! اردک کوچولوی زرد خشگل...می گفت یکی زرد یکی یه رنگ دیگه گفتم فقط زرد می خوام خیلی خشگلن ... به زودی زود مامان میشه داداشت!!! من نگفتم و خودش یاد آوری کرد... می بینی چه بابای خوفی دارم مهدیه... امشب هم کیک تولد داریم تولد آبجیم... ماشالله قدش شده 180 سانتی متر... ما خانوادگی بلندیم دیده باشی هممونو متوجه می شی... مهدیه شب ها رو خیلی دوست دارم همیشه با شب آرامش می گیرم نمی دونم بهت گفتم یا نه؟ اما از روز زیاد خوشم نمیاد... جز روزایی که آسمون ابری باشن و بارون بیاد.... مهدیه هیچ غمی نیست جز دوری تو... خیلی خیلی مواظب اّبجی من باش... دلم واست تنگ شده خواهر قشنگم مواظب خودم هستم... چون می دونم بعد این می گی تو بیشتر.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 4:36 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام امروز رو نمی دونم چرا؟ اما خیلی خوشم. امروز تولد آبجیمه. خیلی داره خوش می گذره دیشب هم مسموم شدم با یه غذا!! (ت)بابام امروز نرفت کارش و خیلی خوش گذشت . از خاطرات بچگی هاش می گفت من و داداشم گوش می کردیم و خنده می کردیم. مهدیه امروز خیلی خوبم امروز فوق العاده خوبم بهتر از این نمی تونم باشم. دلم هیچ حس بدی نداره امروز جز اینکه خیلی دلتنگتم مهدیه. شاید بگی دروغ می گی شاید بگی این طور نیست اما به خدا دلم لک زده واسه فقط یه لحظه از اون روزا بازگردن مهدیه شیطون من . امیدوارم خوب باشی این لحظه امیدوارم هیچ کمبودی نداشته باشی این دفعه بیش تر از این حرف نمی زنم امروز این قد نازم رو می خریدن که نگو مامانم الارغم میل باطنیش اون چیزایی که من می خواستم واسم درست می کرد مرغ سرخ کرده!!!! مهدیه دوستت دارم مواظب خودت باش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 2:13 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه من آبجی خوبم. امروز خیلی دلم گرفته دیشب بالاخره موفق شدم بخوابم. مهدیه می گم این یه تیکه گوشت چیه که انسان رو می تونه از این رو به اون رو کنه. همه میگن احساس همه میگن نفرت !! همه از این تیکه گوشت که نامش قلبه برخواسته میشه. نمی دونی چه درد میکنه امروز الان ساعت 8:53 دقیقس . امروز بیشتر نگرانیم بخاطر یگانس. نمی دونم چرا اما احساس کردم که خیلی دلش تنگه خیلی دلش پره . من نتونستم آرومش کنم و واسه این خیلی ناراحتم . یگانه رو مث تو می دونم مهدیه بعد از 3 سال یکی پیدا شده که واقعا اونو مث یه آبجی دوستش دارم. هیچ وقت دوست ندارم از دستش بدم دلم واسش تنگ میشه. اما قانون زندگی همینه بالاخره یگانه هم پر میشه از دستم اما اونم یادش تا ابد جاودان می مونه منو ببخش یگانه اما زندگی همینه یه روزی تو هم خسته می شی از این داداشی اما بدون همیشه یادت برای من می مونه من منظوری ندارم از این حرفم به خدااا اما دوست دارم واقع بینانه همه چیزو بسنجم تو بالاخره صاحب فرزند می شی شوهر دار می شی و داداشی ... . یگانه اگه به این ورا سر زدی بدون داداشی خیلی تو رو دوست داره . حتی اگه دوستش نداشته باشی. مهدیه دو تا آبجی دارم یگانه و مهدیه. می بینی چه اسماتون به هم میاد . یگانه در ضمن من پی ام سی رو باهات شوخی می کردم چون هیچ وقت این موقع ها نمی رم پای تی وی دوست دارم بشینم پشت کامپیوتر و آهنگ گوش بدم هیچ وقت تو رو به پی ام سی ترجیح نمی دوم یگانه... می دونم همچین فکری کردی واسه این می گمممم... امیدوارم ازم ناراحت نباشی!! مهدیه امروز دلتنگی و ناراحتی من از ناراحتی یگانس. امیدوارم بتونه خودش رو از ناراحتی در بیاره یگانه هم میخواد عروسی کنه مهدیه. منم از همین الان دعوتم. خیلی دوست داشتم تو هم بودی تا با هم می رفتیم عروسی یگانه. یگانه اگه تا اون موقع اگه بودم و منو به عنوان یه داداش می دونستی بهت قول یعنی قسم می خورم عروسی آبجیم باشم یعنی آرزومه. خیلی دوست دارم عروس بودنت رو ببینم . خیلی دوست دارم تو رو توی لباس قشنگ عروسی ببینم... اما می دونم بعضی چیزا فقط برای انسان یه آرزو می مونن . یگانه آبجی گلم امیدوارم از حرفای من برداشت های بد نکنی .... گل نسا جونوم تو شالیزاره مگه نه یگانه!!! این آهنگ از این به بعد متعلق به توئه یگانه . این منو یاد تو مینداره... مهدیه امروز اون انداره ای که دلم گرفته و ناراحتم غیر توصیفه. مهدیه بازم دلم واست تنگ شده. واسه همه چیزت مهدیه دل رو به تو دادم بهت گفتم این شیشه عمرمه یادته اینا رو بهت گفتم بعد گفتم ازش محافظت کن نمی دونی اون لحظه که اینا رو می گفتم چه آتیشی توی قلبم بود نمی دونستی چطور سینه داره میتپه... اون روز از شرکت باهات چت می کردم...شیطون بودم خب... نزدیک عید بود و زیاد کار نبود... همش پشت سیستم بودم و چت می کردم تا کسی هم می اومد سریع می بستم... اون روزا هنوز باهام خوب بودی. اما دیگه به تلفن هام جواب نمی دادی. زنگ می زدم شرکت میگفتن نیستن... یعنی واقعا نبودی؟؟؟ آره !! چرا این اشکا می ریزن مهدیه.. چرا این قد زودرنجم . وقتی زنگ می زدم دوستت اسمش خانوم ز... اون همیشه میگفت نیستن!!! می دونم همونجا بودی... اینو از لحن گفتن نیستن دوستت میشد فهمید.... کاش چنین نمی کردی با من دوست دارم ازت بپرسم چرا؟ خیلی بد بودم؟® تو که گفتی تنهام نمی ذاری تو که گفتی من داداش 3 روزه نمی خوام خودت شدی آبجی 3 روزه!!! مهدیه نمی دونی چه اشکام دارن می ریزن نمی دونی چه غمگینم خوبه کسی نیست اشکای منو ببینه . اگه هم بیان نمی بینن چون فضای اتاقم این قد تاریک هست که نشه چیز ی رو دید. مهدیه همیشه خوبی تو رو خواستم همیشه اینو خواستم که سالم و سلامت باشی. هیچ خبری ازت ندارم خیلی وقته... نمی دونم هنوزم مث اون روزا ابری هستی یا نه!! نمی دونم مهدیه چیکار می کنی. دلم می لرزه خیلی... دلم می لرزه حس می کنم تو غمگینی حس می کنم که بازم داری گریه می کنی مهدیه غصه های دل بشه برای من تو فقط لبخند بزن. قربون آبجی خوبم بشم من مهدیه ازت فقط یه خواهش دارم فقط شاد باش شاد باش شاد باش شاد باش شاد باش مهدیه قربون اون چشای ریز بادومی و خشگلت بشه داداشی. قربونی اون صدای ناز اون چهره جذاب و زیبا مهدیه با رفتنت تنهاترین شدم با رفتنت غم ها بودن که فقط با من زندگی کردن تنها نبودمااا غمها پیشم بودن حداقل خوبه که یه چیزی باهام هست. من یه بار زندگی می کنم یه بار هم از دنیا میرم از این دنیای زیایی که دارم خیلی راضیم ریختن اشک دست من نیست بازم کار این دل صابمردس. انسان گاهی اوقات حسرت چه چیزایی رو که نمی خوره//// کاش من جای راننده اول صبجی بودم و تو رو می رسوندم سر کارت ... اما انسان های زیادی می تونن فرشته منو ببینن اما خودم این حق رو ندارم وای دلممممممممممم مواظب آبجیم باش دوستت دارم به اون خداااااااااااااا نمی دونی چقد این کلمه هایی رو که سبز می کنم رو دوست دارم نمی دونی چه کشیدم نمی دونی تا اوج غم رفتم نمی دونی حسمو وقتی راه می رفتم توی خیابون همش خدا خدا می کردم که تو از این ور اون ور سر برسی دوباره ببینمت نمی دونی حتی یه بار تا نزدیکیات اومدم اما دلی نداشتم واسه دیدنت فقط یه خانوم رو دیدم متوجه نشدم تویی یا نه! اونم زودی از اونجا رفتم وقتی حس می کنم تو هیچ وقت نخواستی منو ببینی دلم میسوزه دلم میگیره خیلی نمی دونی وقتی زبونم رو عمل کرده بودم با اون درد شدید همیشه به یاد تو بودم و گریه می کردم حتی خبر هم نداری که زبونم رو بریدم نه مهدیه!!! وقتی احساس می کنی که اونی که همیشه به یادشی هیچ وقت یاد تو نبوده به خدا می شکنی. گریه داره گریه داره مهدیه تو نخواستی منو حتی با حرفات شکوندی منو ببخش منو این حرفا رو میزنم کمی آروم شم . نمی خوام توی خودم بریزم قبلا هم این حرفا رو می زدم اما اونا رو فقط توی ذهنم/// اما الان می نویسم تا بمونن بمونن و شاید روزی که من نبودم یا اون روزی که اتفاقی سرکی به اینجا کشیدی ببینی چی کشیده کسی که روزی داداش جونت بود خاطرات خوب و بدی دارم توی همه نوشته هام همشون رو توی قلبم میذارم دوست دارم تک تک اینا رو دوست دارم شب زنده داریامو نامه نوشتن ها و خراب کردنشون رو دوست دارم این دنیایی رو که همیشه هی خراب می کنم و دوباره واسه خودم میسازمش مهدیه همه اینا به کنارر تو رو دوست دارم مهدیه افتخار می کنم به این که روزی تو رو آبجی صدا می زدم روزی تو رو آبجی قشنگم می گفتم هیچ شکایتی ندارم جز دوری تو... اگه حرفی هم میزنم ازش بگذر آخه نمی دونی چی می کشم وقتی اینا رو می نویسم دیوونه ام دیگه شما ببخش نمی دونم حس و حال الان تو رو . ساعت 11:46 دقیقس و من از اتاقم هنوز در نیومدم چن باری مامانم اومد اتاقم و رفت. داداشم هم داره آماده میشه بره جایی!!! این لحظه حس بدی دارم به همه آهنگها دوست ندارم هیچی گوش بدم!! اما یکی رو گذاشتم داره می خونه بذار واست بنویسم چی میگه: عزیزم داد بیداد بر سر دل بر سر عشق ، جوونیم رفته بر باد بر سر دل بر سر عشق!!! عزیزم داد بیداد... این می خونه این قد یواش داره می خونه که راحت تونستم بنویسمش... دوباره عوض کردم آهنگ رو ! یه دختر می خونه خیلی قشنگه صداش. بسه نوشتن یه جوریم...
ای خدا دلم گرفته کسی نیست سنگ صبوری واسه من که دلشکستم چیزی نیست جز درد دوری حالا من تنها بشینم با چه عشق و چه غروری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 1:24 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه آبجی گلی من. امروز بعد 10 سال تونستم آهنگی رو که بچگی خیلی دوستش داشتم رو بگیرم یادمه توی وسایل مامان بزرگم که اونو بی بی صدا می کردیم پیدا کرده بودم یعنی یه جعبه نوار. من همه نوار های بی بی مو برداشتم اما چیزی که دوست داشتم همین نوار بود که اونو بی بیم داد به پسر عموم !!! یادمه این آهنگ رو همیشه می ذاشتم گوش می کردم. مهدیه خاطرات حتی با یه نوار هم میشه داشت. هنوز شکل نوارش رو توی ذهنم دارم . یه نوار شیشه ای مات که اونو برچسب که نمیشه گفت اما از داخل یه لایه پلاستیکی آبی با نقش و نگار چتر و این جور چیزا داشت. از این نوار دو آهنگش رو خیلی دوست داشتم خاله جون هاتف و این آهنگ رشتی که تازه فهمیدم که خوانندش فرامرز محبوبه بوشو بوشو تورو نخوام!!! الان هم همینو گذاشتم دارم می گوشم ... با اجازه کامنت یه فرد رو که خاطرات بچگیش رو با این آهنگ نوشته بود رو می ذارم من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ...
با سلام : درود به شرفتان . از این که باعث ُشدید دل مرا شاد کنید ، صمیمانه از شما تشکر میکنم . من چندین سال بود به دنبال این ترانه (ای ساربان ) میگشتم.اکثر سایتها را جستجو میکردم ولی روی دانلودش که کلیک می کردم یا دانلود ، نمیشد یا وارد مرحله گمراه کننده ای میشد ویا فیلتر شده بود. این ترانه را موقعی که بچه بودم خیلی گوش میدادم و به قدری آنرا دوست داشتم که در موقع گوش دادن به آن بی اختیار اشک توی چشمانم جمع میشد ، وگوشه ای در اتاق ِ منزلمان میخوابیدم ، وضبط را کنار گوشم میگذاشتم و با حالت چهره در هم ؛ به خواب میرفتم آن موقع فکر کنم کلاس پنجم ابتدایی بودم، پدرم که این صحنه غم بار را میدید از دستم عصبانی میشد و با من بداخلاقی میکرد ، به خاطر همین موضوع اکثر اوقات به من چَب ، چَب، نگاه میکرد و یا مرا زیر نظر میگرفت ، و از اینکه من هر موقع به ترانه های قدیمی آن موقع که اکثر آنها غمگین بودند گوش میدادم و توی خودم بودم و در گوشه ای ِکز میکردم، و اشک توی چشمهایم جمع میشد ، خیلی عصبانی میشد، و ُمدام با من بداخلاقی میکرد دوسه بار هم ازش کتک خوردم؛ منزل ما یک اتاق بیشتر نداشت که هم اتاق خوابمان بود هم پذیرایی و هم اتاق، نشیمن ؛ ما خانواده ۱۰ نفری بودیم که همگیمان داخل آن اتاق تجمع میکردیم و هر کداممان مشغول کاری بودیم پدرم به علت بیکاریش مدام داخل منزل بود و همه مارا زیر نظر داشت و ما بدون اجازه او حق آب خوردن هم نداشتم (یک خانواده دیکتاتوری به تمام معنا)، پدرم بی سواد بود و طرز فکر قدیمیها را داشت ، او ُمدام شخصیت ما را خورد میکرد فکر کنم یکی از علتهایی که با من بد، برخورد میکرد این بود که: او فکر میکرد من که به این ترانه ها گوش میدهم عاشق شده ام ( البته این یکی از حدسیات من است) من که بچه بودم، چه میدانستم که عاشقی دیگر چیست . من فقط به خاطر دل خودم برای اینکه به آرامش برسم این ترانه ها را گوش میدادم . اکثر اوقات برای اینکه پدرم اشکهای مرا نبیند رو به دیوار و چسبیده به دیوار میخوابیدم و یک ضبط صوت کوچک را که به غیر از بزرگتره داشتیم ، در میان بازوهایم مخفی میکردم و ُپشتم را به پدرم میکردم تا او متوجه نشود من چکار دارم میکنم، و به ترانه های غمگینم گوش میدادم و مخفیانه اشک میریختم. همین عامل باعث شد پدرم بیشتر عصبانی شود او فکر میکرد دارم به او بی احترامی میکنم . برای همین یک روز که مدرسه رفته بودم ، پدر ِ نامردم ، رفته بود سر ُکمدم و با آهنربا ، روی تمام نوار کاستهای من کشیده بود، تا خراب شوند ، موقعی که به خانه آمدم و این صحنه را دیدم ، دنیا روی سرم خراب شد ، همه چیز برایم تمام شده بود و سرنوشت زندگی ام از آن لحظه شروع شد. از فرط عصبانیت به قدر ی اشک توی چشمهایم جمع شده بود که دو قدمی پایم را هم نمیتوانستم ببینم ُبغض گلویم را گرفته بود ،(همین الأن که ۳۵ سالم است ودارم این مطالب را مینویسم اشکم سرازیر شده است و قلبم تیر، میکشد)، خلاصه ، آنموقع که این اتفاق برایم افتاد جیـــغ و فریاد به راه انداختم، پدرم هم به محض مشاهده این صحنه آمد و دستش را بلند کرد و کشیده محکمی توی گوشم زد ، از فرط عصبانیت سریع دویدم و یک میخ بلند آوردم، و به قصد خود ُکشی توی یکی از پریزهای برق کردم ناگهان تمام تنم شروع به لرزیدن کرد ، پدرم هم آمد، و مرا از پشت گرفت و با عصبانیت به عقب پرتاب کرد ؛ توی خونه، یَـک ، شیـون و زاری به راه افتاده بود ، جیغ وداد خواهرها ،و برادرهایم، از یک طرف و جیغ و فریا د، مادرم از یک طرف دیگر ؛ داد و گریه های من و فریادهای پدرم هم از یک سوی دیگر خانه را بر داشته بود، پدرم هم گفت تو اگه میخواهی خو دت ، را بکُشی، باید دو تا میخ را توی پریز بکُنی نه یکی ؛ یک میخ، عمل نمیکنه ،درضمن اگه میخواهی خودت را بکُشی ، بیرون از این خونه هر غلطی دلت میخواهد بکن،نه اینجا . به خاطر این جریان روز به روز اختلاف ما بالا گرفت تا کار به جاهای باریک کشیده شد . هر روز بهانه های جدید میگرفت ، ُمدام مرا زیر ذره بین گرفته بود دو سه بار از خانه فرار کردم ، و به خاطر پادرمیانی دیگران دوباره برگشتم . یک بار هم خود زنی کردم که آثارش هنوز باقیست. فرارهای من از خانه به قدری زیاد شده بود که دیگر کسی برایم پادرمیانی نکرد . واین آخرین، فرار من بود ؛ و برای همیشه خانه را ترک کردم. واز آن موقع تاکنون پدر ومارم را ندیدم . اکثر ترانه های قدیمی را که دوست داشتم از اینترنت دانلود کردم ، ولی هنوز خیلی های دیگری مانده که دارم دنبالشان میگردم ؛ اکثر آنها رافیلتر کرده اند.ولی من از تلاشم دست بردار نیستم ، و تا به آرزویم نرسم از پای نخواهم نشست عیب اینکار این است که اکثر ترانه ها رافراموش کرده ام و با نام ِ خواننده هایش آشنایی ندارم . آنهایی را هم، که پیدا میکنم، از روی اشعارشان است ، که یکی یکی به یاد می آورم .( از شما دوست شریف به خاطر رساندن من به بعضی آرزوهایم کمال تشکر را دارم .امیدوارم که پیروزو سر بلند باشید.) ( فدای شما )
مهدیه می بینی چه کامنتی داده آقا یا خانوم سعیدی!!! امروز روز خوبی بود واسه من چون روزای کودکیم رو دوباره پیش چشمام دیدم روزایی که خیلی زیبا بودن. روزایی که مامان بزرگ مهربونم زنده بود ... مهدیه آدم ارزش بعضی چیزا رو بعد اینکه از دست داد می فهمه . بوشو بوشو تو رو نخوام!!!خودم آدرس دانلود این آهنگ رو ندارم یعنی ذخیره نکردم وگرنه دوست داشتم اونو بذارم همینجا. اما چیزی که توی دانلود منیجرم هست رو اینجا می ذارم شاید کار کنه http://www.box.net/shared/jl5sm2fuy0 لینک کاملا درسته چون لینک رو پیدا کردم!!! منبع این آهنگ : 20cd.biz شاید خیلی ها مث من دنبال این موزیک گیلکی خاطره انگیز باشن. البته من در مقابل بقیه کوچیکم و شاید پدران و مادرانی هستند که از این آهنگ خاطرات خیلی قشنگی داشته باشن . مهدیه دوستت دارم نمی خوام امروز بیشتر بنویسم دوست دارم فقط بگم که خیلی دلتنگت بودم مواظب آبجی من باش...
بوشو بوشو تره نخوام | بوشو بوشو تره نخوام | سياهي تره نخوام | سياهي تره نخوام | بلايي تره نخوام | سياه سوخته تره نخوام | پدر سوخته تره نخوام | آن حرفانا بنا كنار | آن حرفانا بنا كنار | آن حرفانا بنا كنار | آن حرفانا بنا كنار | سياهي بلايي | هتل آبشار بمويي | آخ بمويي خوش بمويي | آخ بمويي خوش بمويي | تره نخوام تره نخوام تره نخوام | آي سياه كر | تره نخوام تره نخوام تره نخوام | آي سياه كر | هسه خوايي؟آها آها | خاطر خواهي؟آها آها | هسه خوايي؟آها آها | خاطر خواهي؟آها آها | تره نخوام تره نخوام تره نخوام | آي سياه كر | تره نخوام تره نخوام تره نخوام | آي سياه كر | سيا خاله تو تي اون لبان بزه بي | مي امره گپ نزه بي | سيا خاله تو تي اون لبان بزه بي | مي امره گپ نزه بي | سه روز سه شب تو بركت گاز بزه بي | مي امره گپ نزه بی | سه روز سه شب تو بركت گاز بزه بي | مي امره گپ نزه بی | بيميرم بيميرم بيميرم | بيميرم بيميرم بيميرم | مو تي او سرخه جولانه گاز بيگيرم بيگيرم | مو تي او خاله سر لب ره بيميرم | بيميرم مي جا نه كه حاج خا نومه | لبه لبه دوچكا نومه | مي جا نه كه حاج خا نومه | لبه لبه دوچكا نومه | مو كه خياط نيم | مو كه خياط نيم | بودوزم تي رختا | آي عضب لاكوي | مو كه نجار نيم | مو كه نجار نيم | چكنم تي تختا | آي عضب لاكوي | مو كه كفاش نيم | مو كه كفاش نيم | بودوزم تي كفشا | آي عضب لاكوي | تي بلا مي سر عضب لاكوي | خانه ره سر عضب لاكوي | راه رامسر عضب لاكوي | تي برد نه سر عضب لاكوي | مي بلا به تي سر عضب لاكوي | مي جانه كه حاج خانومه | لبه لبه دوچكا نومه |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آذر 1389ساعت 5:44 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه امروز رو نمی دونم چی بگم خودم نمی دونم خوشحالم یا ناراحت. امروز همه رفتن مهمونی جز من و بابام ! الان داره تلویزیون نگاه می کنه . مهدیه به خدا نمی دونم چی بنویسم توی این پست بذار فکر کنم! دوست دارم فقط بنویسم حالا هر چیزی باشه دوست دارم فقط پر کنم با کلماتم این صفحه رو. مهدیه می دونستی یه روز اتفاقی بیرون دیدمت!! این موضوع بر می گرده به 2 سال پیش . من هر بعد از ظهر پیاده روی می کردم تو رو دیدم که از ماشین پیاده شدی. قلبم یه لحظه تند تپید اما تو منو ندیدی و منم آهسته آهسته از اونجا دور شدم . مهدیه نمی دونی چه بده نبودنت . امروز رو گفتم یه تماس باهات می گیرم اما ای دل غافل امروز تعطیله که!!! روی گوشیت هم که نمیشه تماس گرفت.. حتی اگه بخوام باهات صحبت هم کتن یه حسی بهم میگه مهدیه شاید باهات رفتار تندی داشته باشه بی خیال این باش که باهاش حرف بزنی. این لحظه از زندگی من هیچ شوقی برای زندگی ندارم . هیچ چیزی نیست که منو بتونه خوشحال کنه . شاید مال بیخوابیه که دارم به خودم می دم . مهدیه بعد واست می نویسم برم بخوابم بهتره... ساعت 14:16 مهدیه خوابیدم و ساعت 7:30 بیدار شدم هوا خیلپی داره اذیتم میکنه.یه جورایی گاهی گرم میشه و گاهی سرد و من از این تغییر اصلا خوشم نمیاد. مهدیه منو ببخش که بیشتر دلتنگیها و غصه هام رو فقط به نام تو می زنم اما باید بدونی من از این زندگی راضی راضیم . درسته نموندی. درسته بعد رفتنت شدی مث یه انسان بی روح انسانی که حتی کسی رو هم که بهش جمله دوستت دارم رو می گفت فراموش کرد نمی دونی حتی اون روزا رو هم دوست دارم اون روزایی که توی قلبم احساس درد شدیدی می کردم . اون روزایی که آهنگ نمی تونم همایون رو گوش میدادم اون که یه وقتی تنها کسم بود. تنها پناه دل بی کسم بود. تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارام... سی دی این موزیک رو خرد خرد کردم ... مهدیه امروز رو با همه غریبه ام حتی خودم. امروز رو هیچ شوقی برای زنده بودن نمی بینم برم خودکشی!! آره برم خودکشی! می بینی پسر دیوونه رو!!! نه آبجی شوخی می کنم من آدم ضعیفی نیستم که با خودکشی به این دنیای زیبا پایان بدم. امروز با بابام کلی خندیدم بابامو ندیدی!!؟ نه؟ خیلی شوخه و باحال... نمی دونم امروز همه زود خوابیدن!!! مهدیه خیلی خوبه من یه دنیا دارم که اونو چندین بار خراب کردم و دوباره اونو از نو ساختم . می دونی چقد تلاش کردم فراموشت کنم. یه مدت تا یک هغته به خودم مثلا تلقین می کردم که کسی به نام مهدیه واسه من نبوده!!! هیچ کدوم از این حرفا واسه من تاثیری نداشتن... تو تا ابد پاینده ای هم خودت و هم یادت توی قلب من. مهدیه داداشم رو یادمه یه روز می گفت داداش من اون خانوم جوون رو دیدم/// منظورش با تو بود. نمی دونی اونروز چقد گریه کردم . این قد حسودی کردم به داداشم که نگو... یه روز دلتنگی یه روز نه چندان خوب... دلم واسه لحظه های 3 سال پیشم تنگه.. خدایاااااااااا
ای خدا دلم گرفته کسی نیست سنگ صبوری واسه من که دل شکستم دردی نیست جز درد دوری
دوست دارم دوباره بنویسم ساعت 00:18 دقیقس . مهدیه الان دارم به یه چیزی فکر می کنم. آهنگ سلن دیون رو دارم گوش می دم این آهنگش رو خیلی دوست دارم یه انرژی خاصی به آدم میده. می خونه زندگی تو این نیست. زندگی تو از اون لحظه ای آغاز میشه که تو بخوای زندگی کنی. اینترنت ایرانسل هم قطع شده و من موندم و خماری!!! کانکت نمیشه هر کاری می کنم... آهنگه داره می خونه تو می تونی پیروز شی... من می تونم پیروز باشم مهدیه. اینو قبلا بهت قول دادم یادته!!! اما هیچ وقت نشد ... البته به مدت 4 ماه تمام تلاشم رو کردم اما باز تو توی ذوقم زدی و بازم رفتم به درگاه فراموشی.... یادمه اون چیزی رو که دوست داشتم!! خودت می دونی.10 ساعت هر روز مطالعه می کردم . می دونی چرا!!! می خوای راستش رو بگم ناراحت نشی مهدیه عزیزم . من اون موقع خیلی خودخواه شده بودم و چیزی جر خودم و افق های روشنی که جلوی خودم بود رو نمی دیدم و دیگران واسه من بی اهمیت بودن. اما زمانی که دوست داشتن تو رو از نو آغاز کردم بازم پس رفتم و دست از تلاش کشیدم. امیدوارم ناراحت نشی عزیزم ا. من به یاد تو بودم و همیشه دوستت هم داشتم اما ... ببخش گلم نمی خوام بگم اما مغرور مغرور بودم ! می دونم خیلیا میگن ایول!!! اما هرچی فکرش رو می کنم می بینم من نباید اینجوری بازم آغاز کنم . می خوام با عشق پیش برم نه غرور. می خوام انسان باشم مهدیه. بین دو حس موندم غرور و عشق!! مسلما عشق رو انتخاب می کنم اما غرور رو هم از این به بعد می ذارم کنارش. مهدیه دوستت دارم اما دوست دارم به خاطر خودم به جاهای بالا برسم دوست دارم تمام تلاشم رو کنم واسه موفقیتم دوست دارم برسم برسم به اون بالا بالا هاااااااااااااا آرزوهایی که خاموش بودن رو می خوام دوباره روشن کنم مهدیه! می دونم از این تصمیم من خیلی خوشحالی می دونم دوست داری منو جاهای بالا ببینی درسته آبجی. می خوام یه همسر بگیرم و تمام عشق و علاقم رو بریزم به پاش می خوام یه کاری کنم که من و اون خوشبخت ترین انسان های روی زمین باشیم . مهدیه تو به عنوان یه آبجی که عاشقشم همیشه توی قلبم هستی و با اومدن فرد و کسان از بین نمی ری. دوست دارم بچه های من بچه های با مرام و موفق باشن دوست دارم بهشون عشق بدم محبت بدم دوست دارم هر صبح با خانومم برم هواخوری. باهاش حرف بزنم مطمئن باش مهدیه اولین حرفی که می زنیم در مورد توئه. تو یه فرشته بودی که بهم زندگی رو یاد دادی خیلی بهت مدیونم آبجی مهدیه دوست دارم تو مجلس عروسی منو نورانی کنی با وجودت. نمی دونم ایران یا هالیوود!!! اما دوست دارم تو هم باشی. مث همون چیزی که بهم گفتی. مهدیه دوستت دارم خیلی .فوق العاده زیاد دوستت دارم اون قدی که وقتی یادم میای ضربان قلبم رو احساس می کنم . مهدیه خانوم داداشتو هم باید دوست داشته باشیااا. باشه آبجی! یادمه می گفتی من آبجی حسوده هستم و چشم دیدن زن داداشم رو ندارم... ای شیطون مهدیه دوست دارم این وب تا همیشه بر پا باشه. شاید یه روزی تو هم توش نوشتی شاید با خانومم پرش کردیم شاید با بچه های خشگلم آوا و آرش اونا رو پر کردم. می خوام از دلتنگیها و غم ها جداشم مهدیه. می دونم امروز این حرف و می زنم شاید فردا دوباره غمگین باشم و... دلتنگی رو که هرگز نمیشه بی خیال شد چون دلم واست تنگ میشه آبجی قشنگ و دوست داشتنی من. مهدیه از این به بعد همه وبم رو زرد می کنم... آخه می خوام طلایی طلایی باشن مث روزای آیندم... اما نه مث این دفععه از نظر فونت بلکه از نظر حرفا!!!! باید خیلی تمرین داشته باشی واسه عروسی من چون از ااول تا آخرش باید باباکرمی برقصی واسمون!!! خودت نیستی اما یاد تو همیشه زندست مهدیه. می بینی چه داشتن تو خوبه . می بینی چقد دوست داشتن زیباس... مهدیه من هر روز میام می نویسم از اتفاقاتی که افتاده واسم دوست دارم بدونی دارم چیکار می کنم. مهدیه همین الان دوباره نت رو امتحان کردم اما بازم خرابه الان شده 28 دقیقه که دارم مینویسم ساعت 00:46 دقیقه دوست دارم بیشتر بنویسم . مهدیه می بینی زندگی منو یه جورایی با بقیه متفاوتم... این تفاوت ها رو خیلی دوست دارم مهدیه. مهدیه دلم واست تنگ شده هااا . مگه میشه آبجی نباشه و من دلتنگش نباشم .... مهدیه چه قد زیاد شدن نوشته هاممم.... برم با فیلم خودم رو سرگرم کنم تا این نت هم فعال بشه... عصر یخبندان(کارتون) باحال و سرگرم کنندش بذارم ببینمش... دوستت دارم مهدیه مواظب آبجی خشگل من باش.
الهی که من قربون خنده هاش بشم بگین ای شالله هر کی می بینه الهی بمیره اگه سریع نگه ماشاالله
بابا خط چشی رژ لبی چیزی نداری تو کیفت.....
در ضمن خیلی دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آذر 1389ساعت 2:15 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام آبجی مهدیه ، یه نگاهی به مطالب وبم می ندازم می گم واووو چه زیاد شدن توی مدت کمی ... همه این مطالب واسه من خیلی با ارزشن چون روزای تلخ شیرین غم شادی منو تو خودشون دارن نمی دونی همراه همه این پست ها خودم گریه کردم اگه شادی بوده از شدت شادی خندیدن اشکم در اومده یه جورایی در موقع شادی هم احساساتی می شم و اشکم در میاد اگه پست های غمگین هم بوده از سر دلتنگی و غصه زیادی اشک می ریختم . مهدیه دیشب یه خبری خوندم که هم منو شاد کرد و هم غمگین ... حتی اشکم رو حس می کردم توی چشمم از بس شوکه شده بودم . جان سینای من از کشتی کج خداحافظی کرد و به جمع مردان افسانه ای دنیا پیوست . مسابقه رو من ندیدم اما جان سینا باز هم جوانمردانه مسابقه رو داوری کرده و رندی رو پیروز مسابقه اعلام کرده از کشتی خداحافظی کرده این انسان پر طرفدار . جان سینا مطمئن باش یه روز خودم میام می بینمت!! مهدیه دلم خیلی خوب شده امروز هیچ غصه ای ندارم مهدیه دیشب خودم رو توی آینه دیدم عجق وجق شده بودم گفتم این منم!!! اما کمی با موهام ور رفتم و دوباره چهرمو بدست آوردم ... مهدیه می دونی چی می دیدم الان ... توی ذهنم تصور ااین رو داشتم که تو وسط خیابونی و حواست به هیچ جا نیست من می بینم که یه ماشین داره بهت نزدیک میشه اونم با سرعت من می پرم و تو رو کنار می زنم و خودم می میرم . این قد این صحنه واسه من دوست داشتنی بود که نگو . دیدم که من اون گوشه افتادم و تو بالای سرم بودی و گریه می کردی می زدی تو سر خودت . من می گفتم مهدیه من زنده ام نمی بینی منو... مهدیه امیدوارم یه روزی برسه که بتونم عشق و علاقمو بهت ثابت کنم بفهمی که حرفایی که بهت می زنم الکی نیست حتی خاضر باشم قلبم رو واسه سلامتی تو بدم اونو هیچ دریغی ندارم مهدیه من نفسم ... واسه من این تن هیچ ارزشی نداره در مقابل تو . واسه تو حاضرم تیکه تیکه شم مهدیه . نمی خوام اون روز برسه که تو از چیزی ضربه بخوری نمی خوام خبر بدی از تو بشنوم میگن پارسال تصادف کردی؟ درسته مهدیه!!!؟ راستش اول ازت خیلی شاکی بودم گفتم حقته اما بعدش کلی ناراحت بودم و بی طاقت که دوست داشتم بدونم چه طور این اتفاق افتاده . اما جرات سوال کردن از هیچ کس رو نداشتم . سردی خاصی رو احساس می کنم مهدیه جانم بابام امروز می گفت همه درس خوندن رفتن بالا اما تو چی!! من چیزی نگفتم ... اما توی دلم گفتم اون روزی می رسه که پسرت از همه اونا جلو می زنه... اینو نمی خوام بهشون بگم.. می خوام ببیننن به چشم!!! مهدیه دیروز گفتم می خوام بیدار بمونم اما خوابیدم همون یه ساعت!!! خیلی گیج بودم امروز هر طور شده سعیم رو می کنم که نخوابم و امشب رو بخوابم تا ساعت 3 و دوباره اینترنت و دنیای زیبای اون... مهدیه دوستت دارم آبجی آبجی آبجی .... خواهر گلم دلم واست یه ذره شده نمی تونم ببینمت درد بزرگی هست واسم اما برای آسایش تو از اونم می گذرم . مهدیه این آشنایی و احساس قلبی من به تو 2 ماه دیگه می شه 3 ساله... یادته توی بهمن با هم آشنا شدیم هوا سرد ... تاریخ دقیق آشنایی با یه فرشته پاک و زیبا رو دقیق می دونم کیه ... توی اونروز می گم تا واست سورپرایز باشه عزیزم . دلبر خشگلم واسه من ناز می کنی هی موها تو باز می کنی!! خانوم شیطون بلا مواظب خودت باش اگه نباشی می گیرم می زنمت مث اون وقتا... یعد می گفتی دلت میشه داداشی... می گفتم آره چرا که نه.. فضولللل دوستت دارم با تمام وجودم
مهدیه دوباره خوابیدم امروز نمی دونم چرا نمیشه بیدار موند ساعت 10 خوابیدم ساعت 7 بعد از ظهر بیدار شدم . هوا خیلی سرده دارم می لرزم . سوی شرتم رو نپوشیدم و تکپوش سفیدم رو پوشیدم ... مهدیه می گم این دنیا چه زیبا کردی با وجودت با خیالت عزیزم . بعد از ظهر چهارشنبه 4 آذر 1389 چه زیباست واسه من . مهدیه مهدیه مهدیه می پرستمت فرشته مهربونم . دلم واست تنگ شده خیلی... دلم واسه اون داداشی گفتنا تنگه . کلا دلم واسه تو و ادا اطفارات تنگه !!! مهدیه نمی تونم این احساس رو واست تعریف کنم فوق العاده عالیم مهدیه جانم مهدیه جونم ... غصه هیچ چیز رو ندارم این لحظه ... فقط دلم لک زده واسه دیدنت . واسه اون چشای خشگلت واسه اون قد کوتاه و هیکل زیبای تو.... مهدیه بعضی وقتا کوچیک ترین آرزو ها واسه انسان یه رویای دست نیافتنی می شن . بعضی وقتا دوست دارم تو رو از رویا بکشم بیرون و باز ببینمت . خدا تو رو واسه من نگهداره مهدیه جونم . زنده بودنم فقط به این امیده که تو باشی هیچ وقت .. تو رو نشد فراموش کنم مهدیه هیچ لحظه نشد که بهت فکر نکنم... حتی توی مریضی ها حتی توی جشنها حتی توی بدترین شرایط تو رو احساس می کردم تو رو توی ذهنم توی خیالم می دیدم . الان ساعت 7:26 دقیقه بعد از ظهره می دونم با دوستات نشستین و تو هم شیطون و سوگولی اون جمعی . یادته می گفتی یه بار همه خواستن سوت بزنن نتونستن یه سوت بلبلی زدم کفشون برید... ای که خیلی شیطونی مهدیه عزیزم دلم واست تنگه تنگه تنگه..... مهدیه دوباره بازم بارون بارونه رو دارم گوش می دم دیشب من دیوونه شماره شرکتت رو گرفتم اما زود قطع کردم ... آخه کسی نیس بهم بگم پسر دیوونه ساعت 9 شب کی می تونه توی شرکت باشه...!!! فردا صبح حتما بهت زنگ می زنم فقط صدای چند تا الوی تو رو یشنوم ... نمی دونی همونو بشنوم چقد ذوق می کنممم پس فردا ساعت 9 داداشی باهات تماس می گیره حرف نمی زنه تا صدای آبجی خوبشو بشنوه ... این امید رو دارم که آبدارچیتون حداقل گوشی رو برنداره یا اون همگار بد صدای تو....[i] خدایا به امید توووو
گل نسا جونم غصه نداره زمستون می ره پشتش بهاره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 3:22 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
مهدیه سلام می کنم دوباره خدمت تو . خدمت تویی که روزی من سوگولیش بودم . امروز هم مث دیروز خیلی غمگینم خیلی دوست دارم بگم شادم اما نیستم . دوست ندارم اون چیزی که نیستم رو بگم مهدیه الان ساعت 8:53 دقیقس نمی دونی چرا دلم این قد غمگینه؟ نمی دونی چرا داداشت این قد غصه داره حس می کنم یه مسافرم مهدیه حس می کنم که اینجا متعلق به من نیست . دلم واسه همه تنگ شده ... مهدیه امروز اتفاقی یگانه واسم همون شکلک معروفت روو فرستاد همونی که اولین شکلک توی مسنجر یاهوئه... می دونی یاد چی افتادم وقتی خداحافظی کردی و من دوست داشتم باهات چت کنم یادته حتی جواب سلام منو نمی دادی. هنوز کل اون آرشیو چت ها رو دارم می دونم سخت بود جواب سلام منو دادن می دونم چهار تا روی دکمه های کیبوردت بنویسی سلام خیلی خسته کنندس واست من شکایتی ندارم مهدیه به همون شکله که می فرستادی هم راضی بودم مهدیه یادته بهم می گفتی تو هم حالت خوش نیست!!؟ آره حالم خوش نبود چون عزیز ترین کسم با حرفاش داشت منو خرد می کرد چرا باید خوش باشم چرا!!؟ مهدیه الان ساعت 9:1 دقیقس داری چیکار می کنی؟ خیلی دوست داشتم بدونم... مهدیه همیشه یادمه این موقع ها باهم خیلی می چتیدیم سلام یه قلب یه بوسه... سلام آبجی سلام داداشی... یادته ؟!!! یادته بهت گفتم مامانم واسم صبحانه آورده تو گفتی من الان دارم پفک می خورم!!؟ یادته وقتی رو که غزیبه یا آشنا صدات می کردم ... یادته؟ مهدیه می دونم خوب یادته می دونم ... اما نمی دونم که یاد شون هستی یا نه؟ نمی دونم وقتی آهنگ عزیزم امید رو بشنوی یاد من میفتی یا نه؟ نمی دونم منو دوست داری یا نه؟ مهدیه شاید من واست یه سی دی بودم اونو خرد خرد کردی... یعنی اینطوره؟ مهدیه نمی دونم دارم چی می نویسم اما دوست دارم اون لحظه ها زود برگرده (زود تند سریع) دوست دارم یه وسیله ای داشتم بر می گشتم به 3 سال پیش زمانی که باهات آشنا شده بودم و حتی نمی فهمیدم که تویی!!؟ دوست داشتم تمام تلاشم رو فقط می کردم که یه خاطره ای از من حداقل توی ذهن تو بمونه . تو خاطرت جمع بود چون کل لحظات بودن تو واسم یه خاطره بودن پس من چی!!؟ من مهم نبودم. می خوام از امشب یه مقدار از شب بیداریهامو کمتر کنم و امروز رو به هر صورتی که هست بیدار بمونم که شب بخوابم و ساعت 3 باز بیدار شم و به زندگی اینترنتیم بپردازم . مث همیشه دانلود برنامه باز کردن و ذخیره صفحات مختلف دانلود موزیک و... با اینکه خیلی خوابم میاد اما تمام سعیم رو می کنم که نخوابم . مهدیه دلم واسه تو خیلی تنگه کاش دل تو هم مث دل من بود شاید نتونستم اثر خوبی از خودم توی قلب تو بجا بذارم . شدم مث یه انسان داستان نویس یه داستان خیالی از یه آبجی از یه داداش. یعنی اینا همش یه خیال بودن!! پس این صدای ناز چیه توی گوشم داره می گه داداشی؟ پس اون همه مهربونی چیه.. نه اینا تماما واقعیته واقعیته از زندگی یه پسر که تموم زندگیش خلاصه شده به بودن یه آبجی . مهدیه این روزا حتی به خودم هم شک می کنم شاید خودم هم یه آدم خیالیمم نظر تو چیه!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 3:0 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه خشگل من . امروز بعد 3 سال تونستم آهنگ هایده رو گوش بدم ساقی. همون آهنگی که من خیلی دوستش داشتم و باهاش کلی گریه کردم . مهدیه دلم واست خیلی تنگ شده امروز با سوپرا آیدی قبلی خودم رو آن کردم یادمه یه آیدی واست ساخته بودم همیشه با اون میومدی و آن می شدی . این قد دلم گرفت وقتی آیدی رو از تو دیدم اون آیدی که یه روزی آبجی من باهاش آن می شدجقد مهربون بود باهام چقد شیرین و شیطون بودی مث الان خودم بودی گاهی ابری ابری گاهی شیطون شیطون هنوز بعضی از متن های چتمون رو دارم هنوزم بعضی وقتا اونا رو می خونم و با خوندنشون غم تلخی می شینه توی قلبم . واقعیتش وقتی آیدی تو رو دیدم توی لیست ایگنورهام نمی دونم چرا آیدی تو توی لیست ایگنورهای من بود!!! اون لحظه یه قطره اشک از گوچه چشمم پایین اومد یه لبخند کوچیک هم پشتش داشتم . مهدیه نمی دونم چطور به خودم اجازه می دم که اینطور به یاد گذشته ها باشم همین الان که چشام دارن میبارن کاش بودی و خودت اشکامو پاک می کردی می گفتی داداشم تو رو خدا گریه نکن رد اشک رو روی گونه هام دارم لمس می کنم چه سردن و دلنشین یعنی این اشکا واسه تو هیچ ارزشی ندارن اشکایی که ریختن به ناحق. خوبه کسی نمی بینه این اشکا رو و گرنه رسوای رسوا می شم. اما واقعا اون روزا رو دوست دارم روزایی که دیگه نیستن و فقط واسه یه خاطره شدن این وبلاگ هم شده واسم یه جور درد دل ، قبلش که نمی نوشتم خیلی سختی می کشیدم اما الان می نویسم همه چیو و خیلی دلم روشنه. مهدیه امروز صبح همه خواب موندن و منم به خیال اینکه تعطیله چیزی بهشون نگفتم داداش کوچیکم اشک از چشماش می ریخت که مامان دیرم شد... خودم بیدارشون کردم البته می دونم دیر بیدارشون کردم 6:40 ، اما می دونم اگه بیدارشون نمی کردم می خوابیدن تا 8 ... البته از بابای من بعیده چون همیشه ساعت 6 بیداره اما دیشب رو واقعا بی خوابی کشیده بودن . ساعت 4 صبح اومده بود پیشم و بهم می گقت یه زنگ بزن داداشت ببین کجاست. مهدیه امروز صبح چند تایی آهنگ قدیمی رو از اینترنت گرفتم دو تا آهنگش رو دوست دارم یکی از پوران و یکی از رامش ، الانم دارم آهنگ پوران بنایی رو گوش میدم . نور به قبرش. من بارون و دوست داشتم تو نهر گل آلودو... البته یه آهنگ قشنگ و شاد هم از ویگن هست به نام شاه دوماد خیلی دوستش دارم . بقیه آهنگهاشو دوست نداشنم اسم وبلاگی که اینا رو ازش گرفتم آهنگهای زیر خاکی بود . نمی دونم چطور شده خیلی داره خوشم میاد از آهنگهای سبک قدیمی مخصوصا رامش پوران و ویگن. خیلی دوست داشتم مسافر فرزین رو هم داشته باشم که متاسفانه به لطف فیلترینگ لینکش خراب بود . البته خودم آرشیو بزرگی از موسیقیهای قدیمی رو دارم اما چیزی که توی اون وبلاگ بود رو من خیلی بیشتر پسندیدم . این قد خوشم اومده از وبلاگ که اونو لینکش کردم گاهی اوقات بهش سر بزنم البته تا سال 1387 فعالیت داشته و آخرین پستش مال اون زمانه .مهدیه راستی به بابام امروز هم گفتم اردک می خوام گفت یه جفتشو واست می خرم میگفت اگه یکی باشن خیلی سر و صدا دارن!!!دوست دارم جفتشون زرد باشن . ایوللل یواش یواش قراره ماما بشم!! مهدیه جات خالی آبجی امروز شامی داریم دلم لک زده بود واسه این غذا . من گشنمه می رم بخورم مواظب خودت باش دلبرکم .......
سلام ساعت 19:45 دقیقه بعد ازظهره یا همون شب. مهدیه امروز رو خیلی گرفته هستم اصلا حال خوشی ندارم نمی دونم چمه . مهدیه یه چیزو هیچ وقت نفهمیدم تو چرا با من این قد خوب بودی؟ تو که می خواستی منو رها کنی به حال خودم! چرا توی اوج وابستگی منو رها کردی مهدیه؟ به خدا دارم دیوونه میشم . می دونم مهدیه من آدم بدی نیست می دونم اون یه فرشتس . اما سوالا همیشه توی ذهن میان و میرن . مهدیه یادته خیلی دوست داشتم با هم یه مسافرت بریم همیشه می گفتیم بعد می ریم! اما قسمت اینم نشد قسمت نشد یه روز هم تو رو به طور طبیعی داشته باشم . مهدیه دلم چه زود می شکنه چه زود خرد می شم حتی با یه حرف ساده . مهدیه همیشه تو رو حس می کردم کتارم توی جزیره قشم . روی یه نیمکت باد ملایم و هوای خنک . چقد دلم می خواست این خواب و خیال رو باهات داشته باشم اما نشد . مهدیه نمی خوای خبری از این داداش دیوونت بگیری. نمی خوای بدونی زندس یا مرده؟ مهدیه دلم به خیال تو خوشه دلم به این چیزا خوشه .. به قول یکی می گه جای دسته گلی که فردا بر سر مزارم می آوری مرا با یک شاخه گل شد کن و جای هق هقی که بر سر مزارم می کنی با تبسمی زیبا شادم کن . نمی دونم دارم چی می نویسم خیلی دلم پره دلم پره از همه . همین الان داداشم اومد و می گفت بهم رمز بازیهاشو بگم حتی حوصله این کارم نداشتم و اونو از خودم روندم ناراحت شد ازم. امروز حتی آهنگهای شاد هم نتونستن کمی از غم هام رو کم کنن مهدیه زندگی همینه گاهی شاد گاهی غمگین . من همین زندگی رو دوست دارم نمی دونم چرا اما خیلی درد عجیبی رو کل بدنم گرفته به خدا وسوسه دیدنت داره می کشه منو هی می گم بیام ببینمت اما یه علامت توقف رو همیشه واسه خودم بعد این فکر در نظر می گیرم خودم رو دعوا می کنم می گم نه!!! مهدیه از برنده شدن بابام توی اون مراسم گفتم می خوام یه مقدار از این حالت خارج شم بابام خوشتیپ ترین بوده توی اون جمع!! همه اینو می گفتن همه کارمندای شرکتشون! می بینی مهدیه چه بابایی خوشتیپی دارم . اینم سلیقه داداش تو ئه هاااااااااا . البته کلی همه بهش رسیده بودن داداشم به موهاش کریستال زده بود و خوش فرم کرده بودش خوشتیپی توی خانواده ما ارثیه ... بابام اونروز رو کلی رقصید و شادی می کرد بابای منه دیگه! کاریشم نمیشه کرد.. وقتی برگشتن بابام مث اینکه گفته بود ربع سکه ای که بهش دادن رو به آبجیم داده بود چش داداشم پر اشک که چرا به آبجی می دی به ما نمی دی×!!! خلاصه اوضایی بود دیشب... همه رفتن دیشب من موندم خونه و داشتم نگاه مستند حیوانات مرگ آفرین از بی بی سی می کردم ... برنامه این هفتشون زیاد جالب نبود بیش تر در مورد حیوانات دریایی بود مث قورباغه ماهی و... هفته دیگه جالبه در باره مار و این جور چیزاس هفته پیش هم یه مار رو نشون داد این قد بزرگ بود که می تونست یه زرافه رو ببلعه مهدیه حتی این حرفا هم نمی تونه کمی از غم امروزم رو کم کنه . منتظر خوش نشینان باشم برم خودمو باهاش سرگرم کنم بعدش هم آی پی ان کشتی کج خیلی وقته ندیدم ... ببینم جان سینای گلم با نکسس کارش به کجا رسیده آخه کشتی گیر مورد علاقه منه همه چیزش عالیه . اخلاق هیکل قدرت . یه سری عکس ها رو ازش دیدم با بچه هایی که بیماری های حاد دارن ملاقات کرده بود و واسه اونا تک پوش و وسایلش رو برده بود و امضا میداد روی لباساشون . بعضی انسان ها واقعا فرشته ان
سلام من به تو یار قدیمی منم همون هوادار قدیمی هنوز همون خراباتی و مستم ولی بی تو سبوی می شکستم همه تشنه لبیم ساقی کجایی گرفتار شبیم ساقی کجایی اگه سبو شکست عمر تو باقی که اعتبار می تویی تو ساقی اگه میکده امروز شده خونه تعزیر تو محراب دل ما تویی تو مرشد و پیر همه به جرم مستی سر دار ملامت می میریم و می خونیم سر ساقی سلامت یه روزی گله کردم من از عالم مستی تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید تو رنج کردی و رنجت مصیبت شد و بارید پشیمونم و خسته اگه عهدی شکستم آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم همه به جرم مستی سر دار ملامت می میریم و می خونیم سر ساقی سلامت می گن مستی گناهه به انگشت ملامت باید مستا رو حد زد بشن لاق ندامت...
دوستت دارم عزیزم کاش کوچیکترین آرزوی خواهرم بودم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 1:36 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه الان نصفه شبه!! ساعت 1:25 دقیقه. نمی دونم چرا؟ اما بی جهت خیلی خوشحالم این لحظه . امشب تصمیم دارم برای بار 6 رمان تو فقط عشق منی رو بخونم . خیلی دوست دارم این احساس رو همین احساسی که الان در من هست . مث اینکه سرما خوردگی من کم کم داره از بین می ره و تقریبا حالم خوبه . نمی دونی چه خنده ای دارم روی لب این لحظه .!! خودم از خودم خوشم اومده هااااااااا!! ایول... دیروز بعد از ظهر منتظر مسابقه خوانندگی از من و تو بودم اما مسابقه نداشت !! خانه نشین ها هم که معلوم نیست به کجا داره کشیده می شه .!! اما من شخصیت اردشیر خان رو دوست دارم و برعکس این شخصیت از بازیگره دماغ بزرگ مهران رجبی فوق العاده بدم میاد!!! همش می گم کس دیگه نبود بیارن جای این!!؟؟ اه... مهدیه نمی دونم چرا اما امشب دارم حس می کنم خدا منو خیلی دوست داره . خیلی فراتر از اون چیزی که فکرش رو می کنم. خدایا ازت معذرت می خوام همش فکر می کردم تو بهم بی توجهی اما نگاهی که به زندگیم می کنم می بینم توی هر فصل از زندگی همیشه یار و یاور من بودی. مهدیه چقد دوستت دارم این عشقو خدا بهم داده . این عشق پاک رو تا ابد با خودم توی سینه نگه می دارم . می برم تا اونجاها که دیگه هیچ چی نتونه یاد تو رو ازم بگیره . مهدیه به این فکرم که ناراحتی یا شاد!! خوبی یا بد حال!! دارم دیوونه میشم مهدیه. همیشه آرزو می کنم سلامت باشی مهدیه جونم . زیبا ترین هدیه خداوند تو بودی مهدیه . واسه همینه که این قد دوستت دارم تو در مقابل هدیه های بزرگی که دریافت کردم توی زندگیم مث یه جواهری از جنس الماس . عزیزم می دونم الان خوابی آروم بخواب عزیزم . چشای خشگلت رو ببند بخواب . لالا لا لا لا لالا لا گل پونه..... دوستت دارم تا ابد . هر چه تو رو به یاد من آورد زیباست نفسم ساعت 1:39 بامداد یگشنبه
مهدیه نتونستم رمان رو کامل بخونم مث اینکه حسم بهم دروغ گفت و سرما خوردگیم همچنان پا برجاست . ساعت 3:29 دقیقه بامداده . بازم آهنگ ویگن رو دارم گوش می دم بارون بارونه زمینا تر میشه گل نسا جونوم کارا بهتر میشه . مهدیه یه سوال مونده توی ذهنم می خوام از خودم بپرسم یعنی میشه دوباره عاشق بشم !؟ مهدیه من خیلیها رو دوست دارم از صمیم قلبم و بهشون وابسته ام . خودشون البته نمی دونن و فکر می کنن این احساس فقط قصد جلب توجه کردنه و هیچ صداقتی توش نیست. مهدیه یادته بهم گفتی یه نصیحت خواهرانه بهت کنم!! من گفتم هر چی آبجیم بگه قبول می کنم! تو گفتی هیچ وقت عاشق نشو هیچ وقت. سوالم همیشه اینه که عاشق شدن گناهه؟ مگه دست منه که عاشق نشم. مهدیه خودت گفتی عاشق نشو و من هم گوش کردم و نصیحت تو برعکس شد و من عاشق خودت شدم . مگه انسان می تونه بدون عشق زندگی کنه مگه میشه قلبش واسه کسی نتپه . تو خودت مهدیه با این همه تنفری که از افراد دور و برت داشتی مگه عاشقشون نبودی. من حس ششم خوب کار می کنه و یادته بهم می گفتی من سنگ دل هستم . گفتم سنگ دل به چی؟ گفتی سعی می کنم به کسی وابسته نشم. مهدیه می دونم خودتو هم نمی تونی گول بزنی تو یاد من میفتی. این حس همونطور که توی من هست در تو هم هست تو هم به من علاقه داری اما علاقه ای که داری رو با لقب هایی که داری به خودت می گی توی قلبت داری می کشی. می دونم یه جای خیلی خوب توی قلب تو دارم توی قلب عزیز ترین کسم جا دارم مهدیه . مگه میشه واسه کسی که بهش هیچ علاقه ای نداری گریه کنی مهدیه . مهدیه می دونم گاهش اوقات به خاطر من چشمات بارونیه . می دونم که فهمیدی من توی این 3 سال چی کشیدم وقتی که هیچ خبری از هیچ کی از من نمیشنوی چه معنی میده مهدیه؟ یعنی داداشی مرده؟ نه گلم من توی قلب تو هستم یه جای خوب. به این افتخار می کنم که روزی با تو هم صحبت بودم مهدیه . می دونم همیشه حرفام تکرارین اما دوست دارم همین حرفا رو دوباره تکرار کنم دوست دارم خیلی خیلی بگم دوستت دارم دوست دارم همیشه توی قلب تو زنده باشم همونطور که تو موندگاری تا همیشه . مهدیه به این فکر می کنم اگه یه روزی خدا تو رو بگیره از این دنیا من چیکار کنم . نمی دونم تا حد دیوانگی می رسم مهدیه . می دونم چشمام مث این لححظه که نه !!! مث بارون میبارن . مهدیه عشقم کاری نکن که سلامتی مهم ترین من به خطر بیفته . مهدیه موهای مش کرده تو رو همیشه دوست داشتم چه زیبا می شدی. این قد اون صورت کوچیک و زیبای تو رو دوست دارم که نمی شه توصیفش کرد . مث یه گلی مهدیه گلی که فقط یه بار به وجود میاد و دوباره مث اون توی هیچ باغی پیدا نمیشه . مهدیه خدا من رو خیلی دوست داشت که همچین لطفی بهم کرد و تو رو بهم داد. بذار با یاد و خیال تو عمری زنده باشم بذار عشق تو همیشگی باشه . من دوستت دارم. مهدیه دلم واست تنگه خیلی... کاش می فهمیدی . دارم دیوونه میشم عزیزم ... مهدیه یادگاری های زیادی از تو دارم یادگاری هایی که تا همیشه اونا رو توی قلبم نگه می دارم . مهدیه زندگی اینجوری رو خیلی دوست دارم مهدیه فقط ازت خواهش می کنم اگه به وبم اومدی نذار رویای من با یه کلمه حرف تلخ از تو فرو بپاشه مهدیه راستی وبم داره خیلی گسترده میشه و نام آبجی مهدیه رو که سرچ کردم گوگل اولین نتیجه وب خودم بود این قد دوست دارم این نتیجه رو!! بذار همیشه این احساس رو داشته باشم . مهدیه تو به خاطر من خیلی کارا کردی تو واسه من همه چیز بودی . دلم داره پر می کشه بیاد تو رو ببینه اما یه حسی بهم می گه مهدیه به تو تعلق نداره پسره پررو . ولش کن همونطور که اون تو رو ول کرد . مهدیه درسته فاصله ها زیاد شدن اما تو واسم همون آبجی مهربون همیشگی هستی دوستت دارم خیلی زیاد . مهدیه زندگی رو تو برام شیرین کردی ازت خیلی ممنونم .. مهدیه رویایی دارماااااااااا. مهدیه عشق به این زیبایی بود و نمی دونستم . مهدیه من هر وقت می شنیدم یکی عاشق شده خیلی می خندیدم چون نمی فهمیدم که این قد عشق و عاشق زیباست . دوست دارم تا ابد تا اونجا که زنده هستم توی این دنیا بمونم . مهدیه همیشه یه آرزو رو می کنم روم نمیشه بگم ... ببخش عزیزم مواظب خودت باش دوستت دارم
ساعت 3:54 بامداد یکشنبه
مهدیه الان ساعت 7:44 دقیقه صبحه . داشتم نوشته های قبلی رو می خوندم همینایی که توی این 3 روز نوشتم . خودم نمی دونم چه طور میشه که اینا رو می نویسم اما مهدیه این مطالب و تکت تک کلمه هاش رو دوست دارم چون از زبون دلمه . خوشحالم که کم کم دارم به این عارت می کنم واسه دلتنگی هام شادی هام بیام بنویسم . اینا میشن یه گنجینه بزرگ واسه خودم میشن یه سری خاطرات زیبا . شاید واسه کسایی که از وبم هم دیدن می کنن نوشته های جالبی باشه . شاید با خودشون می گن بابا این پسره رو ببین چه دیوونس!! یه لحظه شاده یه لخظه غمگین... موفقیت وبم به این تکمیل میشه که وقتی نام مهدیه رو می نویسم توی گوگل اولین لینک رو آدرس وب من نشون بده . این قد واسم دلنشینه اون لحظه که نگو .. فعلا آبجی مهدیه شده اولین لینک واسه آبجی خوب من ... البته قبلش اینطور نبود و وقتی آبجی مهدیه رو سرچ می کردم همه سایت ها میومدن به جز وب من... از این رو خیلی خوشحالم توی دنیای وب دارم سر آمد نامهای مهدیه رو معرفی می کنم . مهدیه چه نام قشنگی ... دلم واسه اون داداشی گفتنات تنگه عزیزم ........ مواظب خودت باش الان فکر کنم داری آماده می شی بری سر کارت . الان خیابون وایسادی و منتظر ماشینی مهدیه؟ درسته!!! مهدیه خاطره نویسی هم خیلی زیباست تازه دارم می فهمم چرا بعضی ها خاطراتشون رو می نویسن . من همیشه از این نوشته ها بک آپ می گیرم ... نمی دونم اما دوست دارم اینها رو واسه همیشه داشته باشم ... یاد آوری روزهای عشق روزهای تلخ روزهای شیرین یادآور زندگی من . مهدیه سرما خوردگی من هم کم کم داره از بین میره مردم و زنده شدم توی این 3 روز . نمی دونی چقد بی خوابی و تلخی کشیدم ... باید بیشتر مراقب باشم .. بابام همیشه می گه بهم اما کو گوش شنوا!!! راستی بابام لباسشو واسه امروز انتخاب کرد پیراهن سورمه ای پوشیده بود خیلی جیگر شده بود. خوشتیپ خوشتیپ ...
ساعت 7:55 صبح یکشنبه
مهدیه دوباره اومدم بنویسم اونم با چشمایی خیس . دلم تنگ شده واست خیلی ... دلم واسه همه چی تنگه . خدا رو شکر که اتاقم تاریکه و هیچ کی اشکامو نمی تونه ببینه الان مامانم منو دید یه جوری داشت نگام می کرد . چه می دونن توی دلم داره چی می گذره! همه فکر می کنن من بی خیال ترین انسان روی زمینم . همه فکر می کنن بی احساس ترین انسان روی زمین منم . مهدیه می دونم دوباره نمیشه تو رو داشت اما چرا این دل هی بهونه تو رو داره . چرا این چشما همش به یاد تو خیسن . دوستت دارم مهدیه دوستت دارم . گذشتی از من اما نگذشتم ازت . فراموشم کردی اما فراموش نشدی خشگلم . دلم واسه اون روزای سرد زمستون تنگه دلم واسه اون دل واسه اون تپش قلب موقع دیدنت دلم واسه همه چی تنگه واسه همه چی . مهدیه فراموش نشدم می دونم اینا رو از روی دلتنگی می نویسم می دونم توی قلب آبجی مهدیه تا همیشه هستم . بذار با این رویا خوش باشم که تو منو دوست داری . بذار با این رویا زندگی کنم که دلت واسم تنگه ! نمی دونم خودم دارم چی می نویسم . نمی دونی توی دلم چه خبره مهدیه نمی دونی چه اتفاقایی رو با این قلب تجربه کردم . دلم واست تنگه شدم مث یه بچه 3 ساله و هی بهونه تو رو می گیرم مهدیه . کاش همیشه بچه می موندیم کاش هر چی می خواستیم بهمون می دادن کاش می شد مث بچگیها جلو همه گریه کرد کاش می شد دنیایی ساخت با گرگم به هوا ، با بازی های دوران بچگی . دوست دارم خیلی ببارم اما این گریه های من هر بار می خوان فقط منو زجر بدن آخه خیلی آروم می ریزن و زود هم قطع میشن مث همین الان . دلم واسه هق هق خسابی تنگه مهدیه . بازم برم بازم برم .......... یه دل می گه برم برم یه دلم می گه نرم نرم باور نداره دلم دلم بی تو چه کنم سلطان قلبم تو هستی تو هستی دروازه های قلبم را تو بشکستی... مهدیه کاش ووو... کاشهای زیادی توی سینه دارم مواظب تک ستاره زندگی من باش
ساعت 9:32 دقیقه صبج یگشنبه
سلام مهدیه دوباره اومدم . دوباره اومدم بنویسم درد دل خوشی ها خاطراتم رو. امروز نمی دونم چمه؟ دلم خیلی گرفته گاهی چشمام بارونیه گاهی خوشحالم و دارم می خندم . واقعیتش دلم واست تنگ شده می دونم الان خواب ظهرانتو داری می کنی یا غذا تو خوردی و کارای دیگه خودتو داری انجام می دی . مهدیه دلم واسه اون روزا خیلی تنگه . واسه اون روزا که گل سر سبد آبجیم بودم اون روزایی که خیلی نازم خریدار داشت مهدیه نمی بینی اما چشمام دارن میبارن آخه خیلی دلم می خواد برگردن اون روزا . شاید این لوس کردن ها بود که به تو این قد وابسته شدم شاید این همه مهربونی هات بود که منو هر لحظه عاشق خودش می کرد . اما مهدیه عشق من به تو چیزی نیست که با ندیدنت از بین برن . مهدیه خیلی دلم می خواد بازم بهم بگی داداشی!! این خواسته زیادی شده واسه من. این یه کلمه چه زود شد واسم آرزو. بازم میگم بازم می گم کاش همیشگی بودی واسه این دل کاش بودی و غصه ها رو یکی یکی از توی قلبم بر می داشتی مهدیه من . خشگلم... نمی دونم چه حسیه که منو این قد آشفته کرده خیلی این احساس رو دوست دارم مهدیه اشتباه نکن من بهت قول دادم ناراحت نباشم و ناراحت هم نیستم فقط دلتنگم دلتنگ اون روزا . دلتنگ اون لحظه ها . ببخش منو اختیار اشکام دست خودم نیست خیلی گرسنمه بهتره برم یه چیزی بخورم مهدیه . مهدیه خیلی دوستت دارم خیلی دوستت دارم خیلی دوستت دارم مهدیه آبجی گلی..... مواظب خودت باش مث همیشه مث اون چیزی که تو بهم می گفتی
نمی دونم مریضیه یا احساس عزیزیه نمی دونم سادگیه یا این همون عاشقیه نمی دونم دردم چیه گناهی که کردم چیه نمی دونم اینی که داره می کوبه تو قلبم چیه
15:00 یکشنبه
چه حال و هوای خوبیه این هوای دلتنگی . همه رفتن و تنها شدم باز . دلم خیلی گرفته مهدیه خیلی بیش تر از خیلی. می دونم با شکایت و گله به هیچ جا نمی رسم اما چاره دیگه ای ندارم عزیزم حرف دلمو به جر این راه نمی تونم بگم . مهدیه امروز از همه گله دارم امروز که نمیشه گفت چون میشه امشب!! ساعت 6:19 یعد از ظهره . مهدیه حس می کنم این 3 سال رو فقط خواب بودم یه خواب که هیچ چیزی رو ازش نفهمیدم جز پریشونی . مهدیه خسته ام از خودم دست خودم نیست ببخش منو ببخش آبجی جونم نمی خوام ناراحتت کنم دلم شده یه دریا گاهی طوفانیه و گاهی صاف صاف . خیلی دوست دارم این حس رو ، مگه زندگی بدون غم معنی هم می ده . می دونم تو الان خیلی غمگینی چون همیشه دل به دل می گن راه داره. می دونم واسه من نگرانی یا حداقل بذار خوش باشم با این خیال . مهدیه دوستت دارم اینو به چه زبونی باید بگم عزیزم . اونروزا نفهمیدم چی رو دارم از دست می دم نفهمیدم کی بودی توی زندگی من . اما نه صبر کن می فهمیدم اما واسه راحتی خودت دم از هیچ چیز نزدم . خونه رو بودی ادکلن و عطرهایی که زدن خانواده برداشته . بابا مامان و خواهر برادرام همه رفتن . رفتن واسه دلگرمی بابا... بابا مث یه کودک دلش پاکه خیلی دوستش دارم خیلی ... امیدوارم بهشون خوش بگذره . خیلی بهم گفتن که منم باهاشون برم اما فعلا حوصله این جوز جاها رو ندارم . مهدیه هر چی باشه فقط فراموشم نکن نذار توی قلبت بمیرم دوست دارم یه جای کوچیکی هنوز توی قلب مهربون تو داشته باشم راستی این آخرین روز غیبت منه و دوباره وبم رو فردا آپ می کنم آخ که نمی دونی چه دلم تنگ شده واسه وبم واسه کامنتهای وبم واسه همه چیز. واسه سر زدن به وب دوستان . مهدیه اشتباه نکن من ناراحت نیستم فقط دلتنگم فقط حواسم شش دنگ فقط به توئه . توئی که دیگه حتی نمی دونم می خوای این داداش دل شکسته رو یا نه! هیچ چیز رو نمی دونم فقط اینو می دونم که دوست دارم روزی که تو رو می بینم به وجودم افتخار کنی مهدیه... مهدیه خیلی دنبال یه تصویر خشگل هستم که اونو واسه پست بعدیم بذارم انتخابش کردم ... می ذارم بعد می بینی خیلی خشگله عکسش. امروز در عین دلتنگی خیلی بهم خوش گذشت قبل اینکه بیام اینجا کل خانوادم بودم خیلی خوش گذشت همه شده بودن خشگل و خوش تیپ . فقط داداش کوچیکم خیلی خنده ای شده بود آخه دیشب این قد ناز بود مث دخترا که هی دوست داشتی بقلش کنی . اما امروز خیلی زشت شده بود موهاشو کوتاه کرده بود و خبری از اون موهای لخت و خوش حالتش نبود . خیلی پسر ساده ایه و از همینش خیلی خوشم میاد . تقریبا شاید به خاطر شباهت زیادیه که چهره هامون به هم داره ازش خوشم میاد . اون مث خودم قیافه اخمو و در عین حال شیرین و جذابی داره . بابام هم که عند تریپ زده بود و یه پیراهن قرمز داشت . مهدیه امروز به بابام گفتم واسم یه بچه ازدک کوچولو بگیره می خوام بازم سری بزنم به دوران کودکی خودم. خیلی دوست دارم یکی داشته باشم می خوام بزرگش کنم . گفت هر وقت رفتم بازار واست می خرم دوست دارم اسمش رو بذارم جیجیل. دلم لک زده واسه کواک های یه اردک یادمه بچگی ها خیلی از این اردک ها داشتم که داداشم همیشه اونا رو سر به نیست می کرد و می کشت خیلی سنگه دلش ... مهدیه دوستت دارم مهدیه عشق رو با تو دوست دارم مهدیه خیلی پاکی خشگلم
6:35 دقیقه بعد از ظهر 1389 روز یکشنبه
مهدیه این لحظه یه خبر خیلی خوشحال کننده ای شنیدم البته حوصله نوشتن ندارم اما می خوام ثبت کنم زمان رو 19:59 دقیقه و بابای من به عنوان پیش کسوت توی رشته کاریش نفر اول اون مراسم بود . به بابام خیلی تبریک می گم خبر رو همین الان از داداشم شنیدم و خیلی خوشحالم ایول بابایی خودم . البته هیچ کدوم از خانواده نیومدن و فقط داداشم واسه بردن یه چیزی اومد خونه تو اوج کسل بودن این خبر رو شنیدم خیلی خوشحالم ... کم کم دارم از این تنهایی خسته می شماااااااااااا ای بابا برگردین خونههههههههههههههههههههههههههههههههههه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 3:43 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
مهدیه الان ساعت 8:27 دقیقس . دوباره سعی کردم بخوابم اما با این سرما خوردگی هیچ خوابی به چشمم نمیاد . نمی دونم چی بگم از چی بگم اما می دونم اگه بخوام بگم میشه گفت ... مهدیه چقد فکر می کنم که برای بدست آوردن تو باید چیکار کنم؟ اما همیشه به در بسته می خورم میگم بذار مهدیه زندگیشو کنه پسره پررو!!! دیگه نمی خوام تو رو داشته باشم مهدیه اما خواستنت رو می خوام این احساس رو می خوام این دنیای زیبا رو می خوام . می دونم اگه تو رو بخوام تو توی دردسر بزرگی میفتی پس میشم بی خیال داشتنت . اما نمی تونم احساسی رو که توی قلبمه رو نابود کنم . مهدیه تو هر زمان که من می خواستم واسه من در دسترس بودی اما 3 سال گذشت شاید تو من رو حتی به یادت هم نیاری . شاید وقتی منو ببینی حس کنی که چقد غریبه هستیم با هم شاید من هم همچین حسی رو داشته باشم . مهدیه عزیزم این دل عاشقم رو قربونی نگات می کنم . الان می دونم سر کارت هستی و یا شاید دست به چت هستی دختره فضول!!!بشین به کارات رسیدگی کن تنبل خانومممم بازم داری حال پسرا رو میگیری مهدیه!!! درسته.. آخه خیلی شیطونی تقزیبا مث خودم. نه ببخشید تو خیلی فضول تری... مهدیه به آبدارچی محل کارت حسادت می کنم به گوشی تلفن کنار میزت به صفحه کیبوردت و به همه کسایی که تو رو این لحظه دارن می بینن آخه رویایی ترین موجود روی زمین رو این لحظه دارن تماشا می کنن . مهدیه یادته بهم می گفتی اگه من برم چیکار می کنی... ؟ من می گفتم زندگی خودته و اگه دوست داشتی برو... چرا اینجوری جوابت رو دادم؟ شاید از روی این حرفم فکر کردی که نبود تو واسه من مهم نیست . خودم کار خودم رو خراب کردم مهدیه . خودم خودم رو نابود کردم . الان که دیگه حتی نمیشه اون سوال رو دوباره ازم بپرسی می دونم منم واست خوب نبودم می دونم بعضی وقتا از دستم عصبانی می شدی عزیزم . منو ببخش واسه نامهربونی هام مهدیه من نفسم . منو ببخش که گاهی اوقات ازت غافل بودم درداتو نمی فهمیدم . تو رو تا همیشه می پرستم مهدیه دوستت دارم فراوون . ای وای ای وای عاشق شدم دوباره این بار این دل راه فرار نداره . دارم این آهنگو گوش می دم تارا هدیه!! فقط این اهنگ از این خواننده رو دوست دارم . بابام امروز اومده بود پیشم و بهم می گفت واسه فردا که از طرف شرکت مراسمه چی بپوشم منم بهش گفتم یه پیراهن رنگ قرمز شلوار قهوه ای و کفش مشکی ... می دونم بابای من توی این لباس معرکس . حالا نمی دونم خودش چی می پوشه هر کسی یه نظری داره خب... توی این مدت خیلی از خانوادم غافل بودم اما رابطم خیلی خوب شده با همشون . مخصوصا این داداش فضولم . خیلی شیطونه همیشه میاد میگه واسه من بازی بذار من همیشه می گم نچ!!!! مهدیه می خوای آینده فرضی خودم رو بهت بگم توی آینده خواننده ای معروف می شم توی ایران بعد از اینکه 1 سال از فعالیتم توی ایران گذشت می رم هالیوود آمریکا و... تا همینجا بسته!!! در آینده شاهد ستاره شدن داداشت خواهی بود مهدیه.... دیدی گفتم همیشه حرف واسه گفتن هست . بی هدف شروع کردم نوشته رو اما خیلی پر حرفی کردم ...
این احساسی که از تو هست فوق العادست مهدیه صبح شنبه ساعت 8:45
مهدیه بعد مدت ها تونستم بخوابم این قد سر حالم که نگو . ساعت 9 تا 4 بعد از ظهر رو خوابیدم البته خواب درست و حسابی که نمیشه گفت اما بعد 2 رور همینشم خوبه/// از یه چیز بابام خیلی خوشم میاد همیشه احساساتش رو میگه امروز بعد از ظهر پیشم بود و این قد خوشحال بود که نگو بازم می گفت واسه فردا چی بپوشم منم دوباره بهش گفتم پیراهن قرمز و... رو بپوش . مهدیه عزیزم می خوام بازم حرف بزنم می خوام بازم بگم از دل از خودم . امروز روز خوبی بود واسه من . احساسم عالیه امروز همین الان فیلم دو خواهر رو نگاه می کردم از ترانه هایی که توش خونده می شه خوشم میاد داستانش هم نسبت به فیلمهای دیگه متفاوته. مهدیه یعنی وقتی پیر شدم تو رو دارم مهدیه!!!! آره عزیزم تو همیشگی هستی واسه این دیوونه. یه دیوونه به نام داداش. مهدیه خیلی اسمت قشنگه هاااا می دونستی... ؟ من از اسمت خیلی خوشم میاد . مهدیه با یاد توئه که من گاهی این قد رمانتیک میشم و حرفایی می زنم که همیشه می گم از من بعیده این حرفاااا!! مهدیه این عشق چه احساس زیباییه. این رویای زندگی منه . مهدیه همیشه میگم اگه فرصت دوباره زندگی کردن رو داشته باشم دوست دارم همین اتفاقاتی رو که توی زندگیم داشتم رو دوباره تجربه کنم یه خانواده خوب . آشنا شدن با مهدیه و کلا چیزای خوب زندگیم . مهدیه الان ساعت 6:12 دقیقه بعد از ظهره فکر کنم الان واسه خرید رفتی بیرون . نمی دونی این روزا چقد منتظر اینم که شب یلدا بشه و دوباره زندگی رو تجربه کنم . دوباره می خوام روزای خوبم رو تجربه کنم می خوام بشم همون آدم اما با احساسی متفاوت. این تفاوت داشتن رو مدیون تو ام مهدیه . مهدیه تو رو خیلی دوست دارم مث همیشه گفتنم... مهدیه می خوام مث همیشه هر صبح برم پیاده روی ... اون پارکی که خیلی دوستش داشتم اونجا بشینم ... پارکی که فقط تا ساعت 7 لحظه های قشنگی رو میشه توش دید. بعد 7 دیگه کم کم باید دل کند از اون پارک . پارکی که وقتی می ری اونجا انسان های متفاوتی رو می بینی . آدمهای معتاد . زن و شوهر ، و... من همیشه از این آدمهای معتاد خوشم میاد البته گاهی اوقات منو توی جمع خودشون راه نمی دن . اما دوست دارم هرجا که باشن منم بشینم باهاشون و حرف بزنم !!! مهدیه نمی خوام زیاد بگم 12 دقیقه دیگه مسابقه خوانندگی رو می ذاره شبکه من و تو . برم اونو ببینم !! مواظب خودت باش عزیزم عصر شنبه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 3:33 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه . الان ساعت 5:45 دقیقه صبحه متاسفانه امشب هم نشد بخوابم و ساعت 2 بیدار شدم و خودم رو با خوندن جک ها و شنیدن آهنگ سرگرم کردم الان یه جکهایی خوندم از ترکا.. واقعا قشنگ بودن من خیلی خندیدم . دوستان ترک زبان بهشون خیلی بر خورده بود و بد و بیراه به قوم فارس می کردن. من خودم ترکا رو دوست دارم چون مهدیه من هم یه جورایی ترکه و دوست داشتنی . کی گفته این جک ها قصد ضعیف نشون دادن این قوم رو داره . قومی که از هر لحاظ عالی هستن زیبا مهربون ساده و دوست داشتنی . امشب مث اینکه مریضی سرما خوردگی منم کم کم داره از بین می ره . سرفه ها هنوز هستن و درد بدن اما مث دو روز پیش نیستم و حالم کمی بهتره. مهدیه یاد اون روزی افتادم که واست جک می نوشتم تو گفتی بابای من ترکه هاااااااا!!! گفتم مهدیه بی خیال دیگه این جک ها فشنگن تو فقط بخند . تو انسان بی جنبه ای نبودی و می خندیدی به جک ها!! ایول به تو آبجی خوبم . واسه همینه که این همه عاشقتم و دوستت دارم . مهدیه تموم دنیای منی کاش می دونستی. امشب یه حس خیلی خوب دارم خیلی خوشحالم . خیلی خیلی خیلی دوستت دارم . هنوز بچه ها بیدار نشدن واسه رفتن به مدرسه اما کم کم بیدار می شن و دوباره خونه شلوغ می شه . مهدیه یعنی میشه!!؟ یعنی میشه دوباره همون لحظه ها واسه من تکرار شن اون زمانایی که میومدم می دیدمت یادته!!! من هیچ وقت روم نمیشد درست به چهرت نگاه کنم و همیشه ازت خجالت می کشیدم تو هم اگه یادت باشه همیشه همین حس رو داشتی راجع بهم . چه جوجویی بودی وای چه هلویی بودی چه جیگر خوش گل و چه خوش بر و رویی بودی. الان دارم این آهنگ رو گوش می دم . خیلی باحاله . این لحظه این قد هوس نسکافه داغ کردم که نگو ... اما حوصله هیچ کاری ندارم مهدیه واقعا دلم واسه وبم تنگ شده هر چه زودتر نت رو فعال کنم و بیام دوباره وبم رو بنویسم . مهدیه خیلی امشب به فکر آیندم بودم به اینکه می خوام چیکار کنم بالاخره!!! خیلی تصمیم های بزرگی گرفتم و تا اونا رو انجام ندم دست بردار نمیشم ازشون . مهدیه وبم رو دویاره خوندم با خوندن مطالبم گاهی شاد می شدم و گاهی اشکام می ریختن دست خودم نبود . وبم شده تقریبا جایی که خاطرات تلخ و خوبم رو توی اون می نویسم . زندگی رو خیلی دوست دارم و یه جمله قشنگ هست می گه زندگی مث یه پیانوئه دکمه های سیاه واسه غمها و دکمه های سفید واسه شادی هاست زمانی می شه یه آهنگ قشنگ رو با پیانو زد که ترکیبی از دکمه های سفید و سیاه باشن... ایول به ول ول تو ای جان جان بخورم جیگرتو.... خیلی آهنگ خوبیه این لحظه واسه من . آدم رو یاد شمال و آهنگهای قدیمی میندازه . با برنامه دی جی دارم گوش می دم آهنگو و گاهی اوقات اونو دستکاری می کنم واسه این واسه من خیلی جالب شده . مهدیه الان فکر کنم بیدار شدی از خواب و چشای خشگلت رو باز کردی ساعت 6:4 دقیقه صبحه صبحت بخیر امید زندگی من عشق من نفسم... امیدوارم روز خیلی خوبی داشته باشی . روزی پر از شادی پر از چیزای خوب . امیدوارم هیچ مریضی نداشته باشی مهدیه عزیزم دوستت دارم دوستت دارم خیلی زیاد خیلی زیاد به اندازه تمام لحظه های ناب با تو بودنم ... مواظب آجی جون من باش مهدیه باشه... صبج شنبه ساعت 6:5 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 3:32 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
مهدیه سلام دوباره داداشی اومد بنویسه .. ساعت 6:22 دقیقه عصره اما آسمون تاریک تاریکه. مهدیه امروز می دونی به چی فکر می کردم به این فکر می کردم که اگه بودی من الان در چه حال بودم .. به این فکر می کنم که تو اگه بودی دنیای من رنگ و بوی الان رو نداشت اگه تو بودی من این قدر سختی نمی کشیدم تو اگه بودی شاید الان حال و روز من یه جور دیگه بود . دو روزه درست و حسابی نخوابیدم و دلیل این بی خوابی ها مریضی سرما خوردگیه . حتی چندین بار بس که بی تاب بودم نزدیک بود از تختم بیفتم . مهدیه می دونم دیگه نمیشه تو رو داشت می دونم که دیگه تو اون مهدیه سابق نیستی . اون مهدیه مهربون رو واسه همیشه از بین بردی و .. شاید دیدگاه من اشتباهه . شاید مهدیه من خیلی هم مهربونه و به خاطر من منو رها کرده . آبجی تو رو بیشتر از اون چیزی که هست دوست دارم . بارون بارونه رو دوباره دارم گوش می دم خیلی این آهنگ رو دوست دارم امروز داشتم مطالب وبم رو می خوندم. خودم متعجب شدم ... خیلی نوشته بودم و خوندنشون خیلی وقت برد می دونم یه روزی این قد مطالب این وب این قد زیاد میشه که اونو باید توی چند ساعت و یا چند روز خوند مهدیه دنیایی دارمااا یه دنیای زیبا . خیلی دوست داشتم که نمیشه گقت!!! یعنی همیشه می گم تو اگه آبجی واقعیم بودی می تونستم این قد دوستت داشته باشم خودم جواب خودم رو می دادم و جوابم نه بود. دلیلش رو نمی تونم بفهمم . هر چی فکر می کنم نمی تونم بفهمم چرا این قد که به تو وابسته هستم به آبجی خودم نیستم این قد که تو رو دوست دارم ... مهدیه تو مث یه فرشته وارد دنیای سوت و کور من شدی بهت نگفتم اما با اومدنت من تمام دوست دخترهای خودم رو رها کردم نمی دونستی !! می دونم. اون دوست دخترها هیچ احساسی رو توی من زنده نمی کردن اما تو فقط واسه من یه خواهر نبودی تو عشق بودی تو نور بودی تو دلیل زندگی من شدی. نمی دونی چقد دوست داشتم از دوست دخترام بهت بگم اما روم نمی شد این حرفا رو بهت بزنم من وقتی به کسی آبجی می گم اون رو واقعا از روی تمام احساساتم دوستش دارم خیلی ها رو من آبجی می گم و همه اونا رو خیلی دوست دارم . اما تو واسم فقط عشقی تو واسم معنی زندگی هستی کسی چه می دونه من نگران همه کسایین که میشناسم کسی چه می دونه که همیشه به یاد همه اونا هستم امیدوارم اینو همه بفهمن که داداشی مهدیه داداشی اونا هم هست فقط مهدیه عشقه و اونا خیلی دوست داشتنی واسه این داداش. مهدیه بارون بارونه زمینا تر میشه گل نسا جونم کارا بهتر میشه ... البته خیلی هم شیطون هستم و همیشه این آبجی ها رو اذیت می کنم ... مهدیه نمی خوام بیشتر بگم چون چشمام سوزش عجیبی دارن چه روزهای بی اینترنتی هم سخته هاااااااا.... جمعه ساعت 6:35 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 3:30 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام
آبجی خوبم خیلی مریض بودم و نتونستم بخوابم تصمیم گرفتم بیام بنویسم ساعت 10:45
دقیقه شب به تخت خواب رفتم الان ساعت 12:30 دقیقس و من فقط توی تختخوابم به دور
خودم پیچیدم و خواب به چشمام نیومد توی آینه که خودم رو دیدم کلی وحشت کردم چشمام
شده کاسه خون . مهدیه عزیزم خیلی دوست دارم ازت شکایت کنم شکایت کنم از
رفتنت از تنها موندنم اما می دونم این شکایت ها به جایی نمی رسه مهدیه . دلم
این لحظه خیلی شاد نیست یعنی رنگ خیلی غمگینی دارم نمی دونم شاید این پریشون حالیم
بیش تر به خاطر سرما خوردگیم باشه گلوم در حال سوختنه و بدنم کاملا درد می کنه . مهدیه به
این زودی دلم واسه وبلاگم تنگ شده آخه امشب نتونستم آپش کنم دو تا پست هم دارم . مهدیه تنها
هستی تو؟ مهدیه چیکار داری می کنی؟ خوابیدی این لحظه؟ مهدیه هر
چقد هم ازم دور باشی باز هم توی قلبم می مونی نمی دونم بعد رفتنم به امریکا تو دلت
هوای منو کنه یا نه؟ اما دوست دارم قبل رفتنم بازم تو رو ببینم . امشب می خوام حرف
بزنم فقط حرف. همه خوابن هیچ کی دلشوره منو نداره این موقع شب . می تونم خودمو
بکشم می تونم هر بلایی که خواستم سر خودم بیارم . شوخی می کنم آجی . منو این
کارا!!! مهدیه یه حسی بهم می گه تو بهم خیلی نزدیکی مث یه روح
همیشه توی اتاقمی . همیشه شاید به یادم باشی همیشه شاید دلتنگم باشی . مگه تو می
فهمی من چی دارم می کشم .؟؟؟ منم نمی دونم تو در چه حــــالی مهدیه عزیزم
. وقتی که هر صبح تو رو توی اتاقم حس می
کنم که باهام سلام می کنی بهم صبح بخیر می دی . دیگه چه کمبودی باید داشته باشم
!!؟ وقتی تو رو این چنین می پرستم دیگه تو چه کمبودی می تونی داشته باشی . شاید
قصه ما با قصه خیلی ها فرق داشته باشه . شاید من عشق رو توی یه حس خیالی ببینم اما
همینو هم خیلی دوست دارم همینه که بهم انرژی می ده هر وقت باشه تا اوج غم یا شادی
با این حس همراه باشم . مهدیه من چرا دوستت دارم؟ چرا عاشقت شدم؟ این سوالاییه که
همیشه توی ذهنم می مونه . مهدیه گلکم مهدیه الان تو رو گوشه اتاقم
حس می کنم آره همونجا که داشتم نگاه می کردم بهت لبخند زدم متوجه شدی؟ اما من
دیدمت که داشتی بهم لبخند می زدی . می دونم اگه الان پیشم بودی با یه حرف منو
ناراحت می کردی !!! عجب!!! این کلمه! مهدیه نتونستم اون داداشی باشم
که تو می خواستی باشم واسه همین هم منو تنها گذاشتی درسته!! چرا جواب منو نمی دی و
به جای جواب خنجر کینه خودت رو توی قلبم می کوبی . مهدیه تنهایی چه معنی داره
واسه من وقتی تو با منی هر جا برم . مهدیه واسه تو نوشتن هم چه
عالمیه . مهدیه خیلی احساس خوبی دارم 4 روزه که غمگین نیستم شاید
دلتنگ باشم اما غمگین نمیشم شاید اشک بریزم اما اشک از روی شکست و غصه نیست این
اشک ها رو دوست دارم مهدیه چون به یاد عزیز ترین و پاک ترین موجود روی زمین
ریخته شده . مهدیه با اجازه من برم تلاشمو کنم واسه خوابیدن ببینم میشه
خوابید یا اینکه باید تا صبح بیدار بود . اگه تا صبح بیداری رو پیشه بگیرم دوست
دارم رمان تو فقط عشق منی رو برای بار 6 بخونم ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 3:22 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه دوباره من . دوباره تنهایی اتاقم و خاموشی چراغها . نمی دونم چرا دوست دارم وقتی واست بنویسم همیشه چراغای اتاقم رو خاموش کنم . مهدیه بر عکس پیش بینی ها و فلفل هایی که خوردم نتیجه ای برعکس گرفتم و امروز رو با کوفتگی و مریضی سرما خوردگی سر کردم . مهدیه زندگی رو خیلی دوست دارم و همه آدما رو. مهدیه دوست دارم امروز یکی از خاطرات رو بگم خاطراتی که واسه من تا ابد می مونن دلم واسه اون روزا خیلی تنگه روزایی که می گفتی زن بگیر . امروز یگانه هم همچین حرفی بهم زد تازه می گفت می خواد برقصه عروسیم همونطور که خودت گفتی . مهدیه یادته حرف از ازدواج من می زدی من اون موقع 17 سالم بود گفتم واسه عروسی من می رقصی یا نه تو گفتی نه! من گفتم نه بابا !! خودم میارمت وسط و حق نه نداری. یادته گفتی اون موقع دیگه خیلی پیرم نمی تونم برقصم . یادته بهت گفتم با عصا هم شده باید عروسیم برقصی . مهدیه هنوز هم اگه عروسی کنم توی عروسی من می رقصی یعنی میشه تو هم باشی توی عروسیم . هنوزم اگه عروسی کنم می خوای عروست رو ببینی . هنوزم دوست داری منو. مهدیه چشمامو می بینی دارن میبارن این اشکها از غم های من نیست این اشک از درد من نیست اشکای دلتنگی منه این اشکا ثابت می کنن که تو چقد واسم مهمی مهدیه هنوزم دوست دارم وقتی یکی رو برای ازدواج انتخاب کردم تو باشی که اونو بهش معرفی می کنم دوست دارم بگم این مهدیه منه بهترین آبجی دنیا اون آبجی که خیلی دوستش دارم . مهدیه چه دنیایی دارم من دنیایی پر ازنور پر از زوشنایی . دلم واسه همه کارات تنگه . واسه بعضی وقتا که بغض می کردی واسه وقتایی که از دستم ناراحت می شدی و من می گفتم مهدیه!! حرف بزن . یادته... یعد تو می گفتی جانم داداشم . یادته. دیشب با بابام حرف می زدم می گفت نمی خوای فکری برای آیندت کنی!مهدیه آینده خودم رو می خوام روشن روشن کنم می خوام نامی از خودم توی تاریخ دنیا ثبت کنم مهدیه نفس من دوستت دارم. نمی دونم به کجا می رسم این سرما خوردگی فعلا هوش و هواسی واسه من نذاشته که درست فکر کنم . مهدیه همه کس منی تو خوب باشی منم خوبم گرچه نمی دونم در چه حالی ! مواظب خودت باش بعد از ظهر پنجشنبه 18:45® |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 3:11 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه من ، آبجی مهربونم. امروز صبح زمانی که روی تختم خوابیدم چه منظره هایی رو دیدم از پشت چشمای بستم . خواب نبود و این صحنه ها رو من در عالم خواب و بیداری می دیدم همون حالتی که بهش خلسه می گن. دیدم خودم رو لب دریا وایستادم دریا خیلی قشنگ بود هیچ کی اونجا نبود جز من. همش فکر تو بودم تو فکر خوبیهات خیلی دلتنگ تو بودم و گلافه . یه دفعه دیدم یه صدای خیلی آشنا!! بهم سلام می کنه پشتم رو نگاه کردم واسم یه احساس زیبا بود تو بودی وای چه زیبا بودی صورتت از سفیدی قرمز شده بود و لباس سفید پوشیده بودی . من هم لباسم سفید بود. باهام سلام کردی من هم سلام کردم باهات . همونجا موندی باهام حرف می زدی من از دلتنگی هام می گفتم بی اختیار پیشت اشک می ریختم تو می گفتی تو رو خدا داداشم گریه نکن تو هم باهام گریه می کردی کاش توی عالم واقعی هم می شد همچین لحظاتی رو لمس کنم اما همون رویای این لحظات هم زیباست. یه دفه دیدم یه آدم سیاه از همونهایی که من ازشون متنفرم . از همون کسایی که چندش هستن داره به ما نزدیک میشه . رویای من فرو نشست و خودم رو دیدم میون انسانهای باج گیر خودم هم باهاشون دوست بودم هر کاری اونا می کردن من هم باهاشون انجام می دادم . چاقو کشی دعوا و... !!! بعدش هم خوابم برد و نفهمیدم چی شد . الان ساعت 6:5 بعد از ظهره و من ساعت 5 از خواب بیدار شدم . امروز حتی غذای مورد علاقم هم برام دلچسب نبودالبته امروز کلی خندیدم با بابام داداشم . مهدیه الان فوق العاده غمگینم اما بهت قول می دم این احساس رو هرچه سریعتر از خودم دور کنم . وقتی بیدار شدم داداشم اومد اتاقم خیلی تاریک بود اتاقم اومد گفتم بیا پیش من کلی بغلش کردم و لوسش کردم . رفت واسم آبمیوه و بسکویت آورد . می بینی مهدیه چه داداش مهربونی دارم من!!! مهدیه می خوام موزیک رو عوض کنم همین الان دارم آهنگ محسن یگانه رو گوش می دم می خوام به آهنگ کشا تغییرش بدم . تغییرش دادم گت این لاین کشا رو گذاشتم . مهدیه خیلی دوستت دارم خودت نمی دونی ... مهدیه من تا عمر دارم دوستت دارم و در کل زندگی مدیونتم مدیون خوبیهات مدیون مهربونی هات مهدیه همین که با یاد تو خوشم واسه من خیلی زیباس . نمی تونی هیچ وقت احساس کنی چه لذتی داره حتی اینکه تو رو توی خیال داشت . فدای تو داداشی
تو رویای منی تو دنیای منی تو تمام لحظه های خوب عاشق شدنی
مهدیه من چن روزی نمی تونم بیام و این وب رو آپ کنم اما همیشه واست می نویسم و اونو توی اولین دسترسیم به نت پست می کنم .مهدیه نمی دونی تموم غصه ها رو فراموش می کنم وقتی که به یادتم . من همیشه خوشم خشحال خوشحال . زندگی رو اینجوری دوست دارم تو رو هر جور باشی دوست دارم ... مهدیه جون منی . مواظب خودت باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 8:18 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
سلام مهدیه! امروز هم مث 2 روز پیش فوق العاده عالیم. امروز بستنی سنتی زعفرانی داشتیم جات خالی خیلی خوشمزه بود. و هله هوله مورد علاقه من پفک !!! راستی فردا به امید قورمه سبزی!!! مهدیه یادت میاد کجا همدیگه رو دیدیم؟ بذار من بگم خوب یادمه. من برای اولین بار تو رو توی ایستگاه اتوبوس دیدم همونجا که با هم قرار گذاشتیم . خیلی با هم حرف نزدیم همون در حد سلام و علیک و احوالپرسی.تو امتحان زبان داشتی و وقتی اومدی دستت کتاب و جزوه بود مانتوی سبز پوشیده بودی وای که خودت نمی دونی چقد زیبا بودی یادته بهت گفتم امتحان رو خوب دادی یا نه!!؟ تو لبت رو کمی مچاله کردی و گفتی هیی بد نبود!!! یادته... من هنوز اون حالت چهره تو رو خوب به یاد دارم. این تنها باری بود که من رو در رو باهات صحبت می کردم. زمستون بود و من کاپشن پوشیده بودم . مهدیه نمی دونم چی بگم نمی دونم ! فقط منو ببخش منو ببخش که تو رو اذیت می کردم. منو ببخش که اگه مزاحم خلوتت می شدم دلم واست خیلی تنگ شده. اشک توی چشمام جمع شده نمی دونم چرا نمی ریزن!! بازم می گم ای کاش همیشگی بودی . دوری تو واسم عذابه اما سعی می کنم واسه تو بشم انسانی که تا بحال کارایی انجام داده که کس دیگه انجام نداده. مهدیه احساس خیلی خوبی دارم به آینده روشنم خیلی مطمئنم. خیلی منتظر فصل زمستونم می خوام از زندونی که واسه خودم ساختم خارج شم . شب یلدا آخرین شبیه که من از خونه بیرون نمی رم. مهدیه خیلی دلم گرفت اما هیچ احساس بدی ندارم . هیچ بدی هیچ ناراحتی احساس نمی کنم . مهدیه همیشه یادمه زمستون ها بعد از ظهر ها می رفتم پیش دوستم که 40 سالش بود با هم حرف می زدیم . خیلی آدم خوبی بود از همه چی می گفتیم چقد شوخی می کردیم با هم . 2 ساله ازش هیچ خبری ندارم نمی دونم هنوز هست یا نه! نمی دونم بعد این 3 سال چطور همسایه هامو ببینم یعنی منو به خاطر میارن!؟ یعنی می دونن این همون پسر همسایس . نمی دونم اگه سوالی کردن چه جوابی بدم. چه بوی خوبی فضای اتاقم رو پر کرده. بذار بیش تر بو کنم. بوی عطر خاصی میاد!!! خیلی از این بو خوشم میاد. نمی دونم چطور پیچیده توی اتاقم در هر صورت دوست دارم این بو رو. مهدیه امروز خیلی خوابیدم تقریبا 9 تا 4 بعد از ظهر خواب بودم. البته با سر و صدایی که داداشام می کردن نمی ذاشتن درست بخوابم . آخه اونجایی که اینا بازی هاشون رو انجام میدن تقریبا نزدیک به اتاقمه و صدای شوت ها و فریادهاشون کلافم کرده بود. این قد گیچ بودم که حتی صدام در نمی اومد بگم آروم تر بالش رو توی سرم گرفتم و خوابیدم . مهدیه جونم فقط تو خوش باش . تو خوب باش. تو سلامت باش. نمی دونی گاهی اوقات که صدای سرفه تو رو می شنیدم چه حس بدی می گرفتم . از دیشب می خوام به مبارزه با سرما خوردگی بپردازم هر شب می خوام یه گاز فلفل بخورم . می گن اگه مداوم استفاده کنی سرما و سرطان به سراغ آدم نمیاد . با اینکه دهنم می سوخت اما تحمل کردم و آب نخوردم چون توی برنامه دیدم می گفت اگه آب بخوری موادی که سبب سوزش زبان می شه روی زبان می مونه و خیلی باید این سوزش رو تحمل کنی . در ضمن این سوزش یه حس دروغیه و در اصل مغز ما دچار اشکالاتی میشه و ما حس می کنیم دهنمون داره آتیش می گیره . پیام های تغذیه ای داداشی را جدی بگیرید!!! دکتر هم شدمااااااااا. الان می رم یه گاز دیگه می زنم میام!!! اومدم نمی دونی چه دهنم داره می سوزه واسه سلامتی آدم هر کاری کنه کمه. تلخی لبخند تو واسم عذابش بیشتره از تیزی این فلفل. سیر رو هم کم کم باید زیادی مصرف کنم می خوام عمر سالمی داشته باشم . نمی خوام وقتی پیر شدم افتاده شم می خوام سرحال و بشاش به زندگی خودم در پیری ادامه بدم . هر صبح ورزش غذای سالم روحیه خوب و آرامش ... مهدیه خوش باشی دوستت دارم تا دنیا دنیاس و حتی اگه دنیایی نباشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 0:50 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
سلام مهدیه جونم . امروز دو برابر دیروز شادم . خفن!!! امروز می خوام جواب آجی یگانه گلم رو بدم .اول سلام می کنم خدمت آبجی خوبم یگانه و با آرزوی خوشی و سلامتی تو. من واسه این می خوام برم خارج چون هیچ از جو داخل کشور خوشم نمیاد بیشتر واسه پیشرفت و موفقیت خودم می رم. می خوام به هدفم که تبدیل به یه خواننده بین المللی شدنه برسم . جایی هم که قراره برم هالیوود آمریکاس. اونجا رو من بیشتر دوست دارم توی این 3 سال هم باید حسابی پیشرفت کنم ... مطمئنا می تونم!! اعتماد به نقسمو داری!!!!! می خوام یکی شم مث سلن دیون مث مایکل جکسون . مهدیه هنوز ناهار نخوردم ساعت 3:9 بعد از ظهره . آخه من از پلو خوشم نمیاد!!! مخصوصا از این ریش ریشیااااا. مطمئنا واسم یه چیز خوب درس می کنن بعد!!! لوسیم دیگه چیکار کنیم!!! برعکس تصورم نه دیروز و نه امروز غذای مورد علاقم نبود!!! فقط سبزی هاشو نشونمون دادن دل منو آب کنن . می بینی چه بدجنسن . مهدیه این دو روز خیلی خوب گذشت واسه من . احساسم عالیه توی کل روز . بازم آهنگ شونا رو دارم گوش می دم . من بیشتر کلیپ این آهنگ رو دوست دارم . سیف علی خان و موکرجی !!! فیلم تارا را رام پام . فیلم خیلی قشنگی بود دوست دارم دوباره ببینمش. مهدیه نمی دونم الان احساست از زندگی چیه امیدوارم تو هم مث من شاد شاد باشی و از زندگی لذت ببری. دلم واست تنگ شده خیلی. اما دوست ندارم با یه تماس یا دیدنت زندگیت رو آشفته کنم . امروز با یکی به نام مهدی آشنا شدم . اونم مث من بود . اونم خیلی وقت بود از خونه بیرون نیومده بود . این چت هم خیلی چیز عالی هست . درسته دنیایی دروغی بهش می گن اما دریچه های زیادی رو بسوی آدم باز می کنه . همونطور که آدمای سود جو توشون زیاد هست انسانهای خوب هم پیدا میشن که من از این دسته از انسانها خوشم میاد. مث همین یگانه آجی من! مث طنین که دیگه بی معرفت آن نمیشه . مث مه.. که اونم زندگی عجیبی داشته .مث یه مه... دیگه که کم آن میشه دیشب آن بود!!! مث ابی که 3 سال پیش باهاش آشنا شدم و خیلی با هم دوست بودیم . مث ارستو مث بهناز مث مهناز...مث سعید مث علیرضا مث مهدی بهروز و... بخوام بگم لیست بلند بالایی میشه و... آدمای خوب توی این دنیا زیاد هستن ... مهدیه کاش خدا به ما بال هم می داد!! اگه بال داشتم مطمئن باش پرواز می کردم این لحظه .. فوق العاده خوبم . مه(20ساله).. دختر خوب توی وبت کامنت گذاشتم امیدوارم به وب من سر بزنی یادته تقریبا 1 ماه و خورده ای پیش. می دونم یادته . واست آرزو می کنم به عشقت ع... برسی. خیلی با خوندن مطالب وبت متاثر شدم . می بینی مهدیه من تنها نیستم... دوستت دارم خیلی مهدیه جونم .................... به امید روزی که باز هم بشه تو رو دید....... خدایا این خوشی یعنی تا ابد موندگاره؟ می دونم جوابی نداری خدا؟ خودم می گم آره ... این احساس رو خودم می دم به خودم .... شادی های من باید تا ابد باشه دیگه نمی خوام اون حسرت ها و عم هاموووووووووو ......... هی شونا هه شونا هااااااااااااا ههههه مهدیه نمی دونی چه ذوقی دارم دوباره طلوع رویایی آفتاب رو کنار دریا تماشا کنم . دریایی رو که هر صبح زمستون می رفتم اونجا کلی عکس می گرفتم و از طبیعتش لذت می بردم . امسال بازم می خوام اون خاطرات زیبا رو تکرار کنم می خوام دوباره زندگی کنم . چه ذوقی دارم ... دلم واسه ذرت مکزیکی های ستاره جنوب تنگه . دلم واسه بستنی فالوده های لب دریا خیلی تنگه . دو هفته پیش داداشم بهم می گفت داداشی امسال می ریم فالوده بخوریم/// من بهش گفتم نه! اما باید بهش بگم تا چند وقت دیگه با هم می ریم اونجا و فالوده می خوریم . دلم واسه پیتزاهای پیتزا پرتغال تنگ شده . اونو هم باید بزودی باز بخورم ...... دلم واسه اینکه دخترا بهم زل بزنن و بابام بهم بگه فلانی نگات می کرد... (این از خودستایی من نیست بارها شاهد این موضوع بودم و بارها بابام بهم اشاره داده اما واسه من هیچ مهم نیست) دلم واسه اینکه وقتی توی خیابون رو دارم طی می کنم یه ماشین بهم بگه حواست کجاست!!! دلم واسه این حرف هم تنگه . دلم واسه شوخی های بی مزه مهدی تنگه . دلم واسه اینکه عموم به این و اون متلک بگه واسه اونم تنگه . دلم واسه همه چی تنگ شده ....دلم واسه اینکه پیزرن و پیرمردی رو ببینم که از روی عشق به هم احترام می ذارن خیلی تنگه . دلم واسه اون شر شر بارون از ناودن و کوچه های خیس تنگه . دلم واسه آسمون ابری تنگه ... دلم واسه اینکه یه بی خانه مان گوشه خیابون آتیش گرم کرده باشه منظورم از بیخانمان کسایین که باعنوان معتاد شناخته می شن!! و من برم پیشش و بهش بگم سلام خسته نباشید تنگه ... نمی دونین چه مهربونن این آدماا این قد مهربون که دوست نداری از پیششون تکون بخوزی خیلی ها فکر می کنن ایجور آدما انسانهای بدی هستن اما زمانی که بشینی باهاشون حرف بزنی از گذشتشون می گن از روزای درخشانشون آدم خیلی از این جور آدما خوشش میاد.. دلم واسه اون باغبون پارک که هر صبح می دیدمش تنگه . دلم واسه همسایه مون که خیلی غیبت می کنه تنگه دلم واسه پسر عمم که چن وقت پیش نامزدی کرد تنگه . حتی نرفتم بهش تبریک بکم . دلم واسه خیلی چیزا تنگه من اگه بخوام لیستی از این دلتنگیها رو بنویسم باید کلی نوشت ا... امسال همه اینا رو دوباره تجربه می کنم ... امسال تجربه دوباره زندگیه . تجربه ای نو از زندگی جدید. هی شونا هی شوناهاااااااا هههه غاشقتم مهدیه من زندگی من! همیشه پاینده باشی
مطالب بالایی برای ساعت 3 بعد ازظهر بود الان ساعت 9 شبه و من تازه از خولب بیدار شدم و چشام جورین که کم کم می خواد اشکام بریزن . خواب وحشتناکی دیدم . خوال دیدم که خاتواده من کاملا از هم پاشیدن ای خدا... یعنی داداشم نرکمون می کنه ... من این لحظه تصمیم گرفتم که از لحاظ قدرت بدنی خودمو خیلی قوی کنم ...اصلا چرا من ساعت 5 بعد از ظهر خوابیدم با اینکه خواب کافی داشتم!!! آخه این چه خوابی بود که دیدم خواب دیدم که با پسر عمم تصادف کردم البته چیزی که توی خواب دیدم بیشتر تقصیر اون بود خیلی سرعت رانندگی می کرد... اون و من زنده موندیم تمام این بلاها رو پسر همسایم که توی پستهای پیش راجع بهش صحیت می کردم ... نه خدا این فقط یه خواب بود... دعا کن مهدیه که فقط یه خواب باشه و گرنه توی دردسر خیلی بزرگی میفتم . ببخش منو خیلی پریشونم و نمی دونم دارم چی می نویسم . سعی می کنم آرامش خودمو هر چه سریع تر به دست بیارم می دونم دوباره کل خانوادم رو ببینم از این نگرانی خارج می شم . چرا من باید خواب این پسر همسایه خودمو ببینم چرا!!!! من حتی لحظه ای هم به یاد این نیستم . منو ببخش خیلی پریشونم تازه از خواب بیدار شدم . برم حموم و بعد خودمو از پریشونی آزاد کنم ... هر چه پیش آید خوش آید . دنیا هر جور باشی دوستت دارم و نمی ذارم هیچ چیز خانواده منو آزار بده همینجا قسم می خورم تا جونم پای خانوادم بمونه و در هیچ شرایطی ترکشون نکنم . توی خوابم میدیدم که همش در حال فرار کردن و سرگردونی ام همش از این و اون کمک می خواستم . خیلی بد بود خیلی .. خدا هیچ کی رو در شرایط من نذاره ...... خدایا خواهش می کنم ازت فقط این خواب فقط یه خواب باشه . خودت می دونی من زیاد هیچ وقت ازت هیچی نمی خوام الان داداشم اومد اتاقم و با دیدنش آرامش گرفتم فضول بهم می گفت کارتون عصر یخبندان رو میذاری ببینیم . همین بعد از ظهری کلی باهاش این فیلم رو دیدم . باید کل خانواده رو ببینم به این آرامش خیلی نیاز دارم .. فقط هر مساله ای پیش میاد قسم می خورم بازنده نباشم و تا حد جونم پای حرفم بمونم حتی اگه خودم هم نباشم ... ببخش نمی دونم دارم چی می نویسم خیلی پریشونم . برم حموم بهتره بیشتر نگرانتون نکنم.... الان ساعت 9:59 دقیقس و من ادامه اینو می تایپم رفتم حموم و بعد داداشم اومد گفت مسابقه رندی و جان سیناس. همین الان هم تموم شد نصفه موند مسابقه (البته این مسابقه رو من قبلا دیدم جان سینای خودم برنده میشه). فردا ادامه این مسابقه رو می بینم . خیالم راحت شد همه اعضای خانوادم کاملا سرحال و شاد بودن . داداشم آبجیم .آبجیم فقط سرما خورده بود . نمی دونین الان چقد خوشم . خدایا این خوشی رو با یه اتفاق ازم نگیر ازت خواهش می کنم . این دومین بار بود که خواب این پسر همسابه رو می بینم . نمی دونم شاید اون توی فکر نقشه ایه که بخواد بهم ضربه بزنه بابام هم می گفت مث اینکه یه مراسمی دارن از طرف شرکتشون بهم می گفت برم اما من جوابم رو نه دادم . آبجیم هم مریض بود می دیدم امروز اصلا حوصله شوخی و خنده نداره زندگی همینه گاهی شاد گاهی غمگین . اما باید سعی کنیم تا اونجا که میشه خوشی ها رو مد نظر بگیریم . بی خیال باوووو هی شونا هه شوناهاااااا ههههههه مهدیه خیلی خوبم الان خیلی خیلی خیلی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 2:31 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
مهدیه امروز چه روز خوبیه واسه من . مث یه انسانم که تازه متولد شده. این قد دوست دارم خودمو تو رو که نگو . مهدیه می خواستم ببینمت امسال ولی لان یه حسی بهم میگه بذار زمان ما رو بهم نشون بده . مث همون چیزی که خودت گفتی .بذار لحظه دیدار ما قشنگ جز قشنگ ترین لحظه های دنیا باشه!! چه دیدی شاید توی یه بارون همدیگه رو ببینیم . شاید هم بی تفاوت از کنار هم رد شیم . مهدیه لبخند امروزم رو دیگه به هیچ غمی ترجیح نمی دم . حس می کنم عاشقی من از الن شروع شده . حس می کنم این لحظه بهترین انسان روی زمینم این قد خوشم اومده از خودم که نگو. مهدیه امروز رو کلا به لبخند گذروندم . داداشم رو اتیدود ادجاستمنت کردم (حرکت فینیشر جان سینا) این قد کمرم درد گرفت که نگو /// می خوام وقتی می میرم فقط خوشی ها از من بمونه نمی خوام دیگه خاطره تلخی از من توی ذهن کسی بمونه . الان آهنگ شونا رو دارم گوش می دم بلاخره امروز تونستم دانلودش کنم مشکل بود پیدا کردنش... امروز تونستم با تمام احساس بدی که داشتم بجنگم و از این بابت خیلی خوشحالم ... از این به بعد قول می دم همیشه اینجوری باشم . زندگی یعنی این مهدیه جونممممم. امروز برعکس تصورم غذای مورد علاقم نبود و جاش بادمجون داشتیم در هر صورت من عاشق بادمجان هم هستم و خیلی دوست دارم این غذا رو... از امروز می خوام بیش تر به سلامتی جسمی خودم هم برسم . می خوام یه رژیم غذایی سالم رو پیش بگیرم . می خوام سیر و فلفل رو هم زیاد به این رژیم اضاقه کنم . می خوام از این به بعد جای شیر و کیک هر صبح تخم مرغ پر از انرژی واسه خودم درست کنم(البته شیر و کیک جای ثابت خودشو خواهد داشت) . چون مهم ترین وعده برای هر انسان همون صبحانس که خیلی از ماها بهش بی توجهیم . مهدیه خیلی دوستت دارم به امید روزی که دوباره ببینمت ... زندگی جدیدم رو به خودم تبریک می گم ................................................ ایول خودممممممممممم مهدیه من تا 3 سال بیشتر ایران نیستم امیدوارم تو رو توی این 3 سال دوباره ببینم می رم زندگی جدید حال و هوای جدید رو تجربه کنم می خوام کاملا مستقل باشم تنهای تنها . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 23:15 توسط یه داداشی که فراموش شد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهدیه عزیزم هر کجا هستی خدا تو رو خوب و خوش نگهداره عزیزم! بی انداره تو رو دوست دارم. زندگی من با یاد تو نورانیه
توی دنیا چی می خوای که به پاهات بریزم همه هستیمو به سرو پات بریزم |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آذر 1389 هفته سوم آذر 1389 هفته دوم آذر 1389 هفته اوّل آذر 1389 هفته چهارم آبان 1389 هفته سوم آبان 1389 هفته دوم آبان 1389 |
|
RSS
|